خدای عشق

عاشقانه

خدای عشق

عاشقانه

قیام کاوه آهنگر

 

            رمز و راز و در پرده سخت گفتن درونمایه زبان اسطوره ایست. این زبان ذهن
            انسان را از ظاهر به باطن معطوف میکند و از گذشته ها به حال و از حال
            به آینده توجه میدهد و به درستی که بیانگر آرزوها ایدآل ها و آرمانهای
            یک قوم است. اسطوره ها غایت آرزوهای اقوام و آنچه ایشان به آن عشق
            میورزند و دوست میدارند تعریف میکند. شناخت اسطوره ها شناخت آرمانهاست
            و بی شک کاوه آهنگر از پرآوازه ترین اسطوره های پارسیست.

 

            ماجرای ضحّاک ماردوش از شنیدنی ترین داستانهای شاهنامه اثر حکیم ابو
            القاسم فردوسی، این شاعر آزاده ایرانی است که در آن به کاوه آهنگر
            اشاره میشود و فردوسی این شخصیت را دوباره میپروراند تا امروز ما از
            آزادگی و دادگری کاوه درس بگیریم و زیر پرچم ستم و بیداد نرویم. باهم
            به مروری کوتاه بر این داستان میپردازیم.

 

            مرداس از فرمانروایان قدرتمند عربی بود که پسری بد گوهر و بد ذات به
            نام ضحّاک داشت. ضحّاک با همفکری شیطان که در لباس پیرمردی خیرخواه بر
            او آشکار میشود، پر انگیزه به کشتن پدر و رسیدن به قدرت و فرمانروایی
            میشود و پدرش را که در حال نیایش از پای در می آورد.

 

            ضحّاک این چنین بر تخت شاهی و فرمانروایی نشست میکند و به مدت هزار سال
            حکم رانی میکند. دوران حکومت ضحّاک دورانی تیره و سیاه بود. خرافات و
            گزند بر خرد و راستی چیره گر شده بودند و بیداد و پلیدی ایران زمین را
            فرا گرفته بود. شیطان روزی در لباس آشپز به دربار می آید. بعد از اینکه
            چیره دستی شیطان در خوالیگری بر درباریان آشکار میشود وی را به
            آشپزخانه دربار راه می یابد. شیطان پاداش خود را برای مهارتش در
            خوالیگری بوسه زدن بر شانه های پادشاه- ضحّاک میخواند و درباریان به وی
            اجازه میدهند که شانه های ضحّاک را ببوسد.

 

            از جای بوسه ای که شیطان بر شانه های ضحّاک میزند دو مار میرویند.
            ضحّاک درمانده به دنبال پزشک بود که شیطان اینبار در لباس پزشک برای
            تیمار وی آشکار شده و به او میگوید که باید هر روز مغز دو جوان را برای
            آن دو مار پخت کنند و به آنان بخورانند.

 


            دژخیمان ضحّاک برای زنده نگاهداری ماران ضحّاک روزانه دو جوان را از
            پارسیان بر میگزیدند و میکشتند. این کشتار بر پارسیان گران افتاد و دو
            دلیرمرد یکی ارمایل و دیگری گرمایل به چاره اندیشی بر آمدند. بعد از
            راه یابی به دربار ضحّاک به خوالیگری پرداختند. چون دژخیمان دو جوان به
            نزد ایشان می آوردند یکی را رهایی میدادند و به او بز و میش میدادند تا
            راه دشت و کوه را پی گیرند و دوباره به دست دژخیمان ضحّاک نیافتند. به
            گفته فردوسی کردهای امروزی از همان تخمه و نژاد از همان جوانان نجات
            یافته از دست دژخیمان ضحّاک به دست دو خوالیگر پارسی هستند. خوالیگران
            به ناچار جوان دیگر را قربانی میکردند و به مارهای ضحّاک خوراکی از مغز
            انسان و گوسفند میدادند. بنابر این شمار قربانیان مارهای ضحّاک از شصت
            نفر در ماه به سی نفر در ماه رسید.

 


            شبی ضحّاک که در کنار ارنواز یکی از دختران جمشید-پادشاه ایران زمین
            قبل از ضحّاک که وی به نزد خود آورده بود خوابیده بود، که خوابی آشفته
            وی را با نعره ای از خواب پرانید. ضحّاک رویای خود را چنین بازگو میکند
            که سه مرد جنگی به وی حمله بودند، و او را کت بسته در مقابل مردم به
            سوی دماوند میراندند. اختر شناسان و موبدان را از ترس یارای تعبیر خواب
            ضحّاک نبود، اما سرانجام به او گفتند که تاج و تخت او دیر نخواهد
            پایید. چون فریدون بالغ شود و به مردی رسد با گرز پولادین و گاونشانش
            را که نشان خاندان اثفیان است بر سر تو خواهد کوبید و تورا به خواری
            خواهد بست و بر تخت تو خواهد نشست. ضحّاک پرسید کینه او از چیست؟ و به
            او گفتند که پدر فریدون و گاوی به نام برمایه که دایه او نیز باشد به
            دست تو کشته خواهند شد و این کشتار تو کینه ای سخت بر دل فریدون خواهد
            افکند. ضحّاک با شنیدن این سخنان از هوش رفت و از آن روز به بعد دیگر
            آرام و قرار نداشت و هراسیمه به دنبال فریدون میگشت تا او را نیست کند.

 

            آبتین پدر فریدون در هنگام گریز به دست دژخیمان ضحّاک کشته میشود و
            فرانک مادر فریدون وی را در روستای ورک در ناحیه لاریجان مازندران به
            دنیا می آورد. فرانک هراسان فریدون را به نگهبان مرغزاری میسپارد و از
            او میخواهد که فریدون را تیمار کند. فریدون سه سال از برمایه گاوی که
            هر موی او همچون طاووس نر از یک رنگ بود شیر میخورد، تا اینکه همه جا
            صحبت از این گاو میشود و ضحّاک از این مکان آگاه میشود. پس فرانک به
            دنبال فریدون می آید و اورا به البرز کوه میبرد تا از گزند ضحّاک به
            دور باشد. فریدون در البرز کوه به دست پیرمردی سپرده میشود تا اورا پدر
            و نگاهبان باشد. ضحّاک در این میان به آن مرغزار میرود و برمایه را
            میکشد و خانه آبتین را به آتش اهریمنی خویش میسوزاند.

 

            فریدون بعد از شانزده سال سراغ مادرش را میگیرد و از البرز کوه به نزد
            فرانک می آید تا از او در مورد خودش سوال کند. فرانک برای او تمامی
            آنچه بر ایشان گذشته داستان میکند و به او میگوید که پدرش آبتین
            خردمندی بی آزار از نژاد تهمورث بوده و از نسل پادشاهان بوده است و به
            دست ضحّاکیان کشته و از مغزش برای ماران ضحّاک خورش درست شده است.
            فریدون بعد از آگاهی یافتن از سرگذشت خود بسیار خشمگین میشود و به مادر
            میگوید که شمشیر بر دست خواهد گرفت و ضحّاک را از تخت پایین خواهد
            کشید، اما مادر به او هشدار میدهد که ضحّاک قدرتمند است و سپاهی بزرگ و
            نیرومند دارد و از او میخواهد که جهان را با بینشی فراتر از بینش جوانی
            اش ببیند تا سر خود را بیهوده و به خامی بر باد ندهد.

 


            ضحّاک همچنان از فریدون هراسان بود و از هراس وی شب و روز نداشت.
            سرانجام برای مشروعیت بخشیدن به حکومت اهریمنی خویش بزرگان و مهتران را
            فراخواند و از آنان خواست که بر نوشته ای گواهی دهند که ضحّاک جز نیکی
            و داد نجسته و نخواسته است. بزرگان و پیران در حال گواهی دادن بودند که
            به ناگاه فریادی از میان جمعیت برمیخیزد و جمعیت را خروش و هم همه ای
            می افتد. کاوه آهنگر به ضحّاک میخروشد که من کاوه دادخواه، آهنگری بی
            آزار هستم و تورا نیکخواه و دادگر نمیدانم. کاوه با جسارت به ضحّاک
            میگوید که اگر تو پادشاه هفت کشوری چرا همه رنج و سختی آن بر گردن
            ماست؟. وی به ضحّاک میخروشد که مغر فرزندان من خوراک ماران تو شده اند
            و اکنون هم یکی از پسران من در نزد تو گرفتار است. ضحّاک که هرگز نمی
            اندیشید مردی با چنین زهره و گفتاری به وی آنچنان بخروشد، سراسیمه
            دستور میدهد فرزند وی را آزاد کنند و به وی بازگردانند. کاوه روی به
            پیران و بزرگان که در حال گواهی دادن به دادگری ضحّاک بودن میکند و
            میخروشد که شما دل به ضحّاک سپرده اید و ز یزدان ترسی به دل و شرمی به
            سر ندارید و بسوی دوزخ روانه اید که ایگونه نا دادگرانه گواه بر دادگری
            ضحّاک میشوید. کاوه میگوید من نه بر این گواهی پوچ گواهی میدهم نه از
            ضحّاک هراسی دارم و گواهی را پاره کرده بر زیر پای می افکند و از مجلس
            خارج میشود. اطرافیان ضحّاک تعجب زده از وی میپرسند که چرا به کاوه هیچ
            نگفت و به او اجازه چنین جسارتی را داد اما ضحّاک میگوید گفتار کاوه
            آنچنان او را هراسان و آشفته کرد که تو گوئی کوهی آهنین میان من و او
            پدید آمد و من نتوانستم هیچ بگویم.

 


            پس از آنکه کاوه از مجلس ضحّاک خارج شد مردم به دور وی گرد آمدند. کاوه
            برخروشید و آواز دادخواهی سرداد و مردمیان را به دادخواهی و ظلم ستیزی
            فراخواند. کاوه پیشبند چرمی آهنگری خود را به در می آورد و بر سر نیزه
            ای میکند. نیزه ای که بر آن چرم آهنگری کاوه قرار داشت در فرهنگ فارسی
            به درفش کاویانی نامدار است و نشانه وطنپرستی و ناسیونالیسم ایرانی
            است. کاوه از مردم میخواهد که فریدون را حمایت کنند و بر ضحّاک بشورند.
            همان چرم بر نیزه بی ارزش سبب خیر شد و ضحّاکیان را از دادخواهان جدا
            کرد، و این همان کاری است که پرچم شیر و خورشید خواهد کرد!

 


            مردم به نزد فریدون رفتند و فریدون چرم برنیزه را به فال نیک گرفت و به
            ابریشم روم و زربافت و گوهرهای سرخ و زرد و بنفش بیاراست. از آن پس هر
            کس به پادشاهی ایران زمین میرسید درفش کاویانی را با گوهری نو می
آراست.

 


            فریدون چون روزگار را بر ضحّاک آشفته میبیند کلاه کیانی به سر میکند و
            نزد مادر می آید به او میگوید که به سوی میدان خواهد رفت و از مادر
            میخواهد که برایش نیایش کند. فرانک فریدون را به دادار پاک میسپارد و
            از او میخواهد که فرزندش را از بدی و پلیدی به دور نگه دارد. فریدون به
            دو برادر خود کیانوش و شادکام میگوید که روز پیروزی دور نیست و تاج
            تهمورث و جمشید را باز پس خواهیم گرفت، و ایران را دوباره پر از داد
            خواهیم کرد. فریدون آهنگران را فرا میخواند و نقش گرزی گاو نشان را
            برروی خاک مینگارد تا ایشان از روی آن نگارش گرزی گاونشان برایش
            بسازند. آهنگرانی چیره دست گرز گاونشانی را برای فریدون میسازند.

 


            در خرداد روز (روز ششم ماه) فریدون با سپاهیان به جنگ ضحّاکیان میرود.
            از اروند رود میگذرد به دژ ضحّاک در بیت المقدس میرسد و بدان راه میابد
            اما ضحّاک را نمی یابد، زیرا وی برای اینکه پیشگویی فالگیران درست از
            آب در نیاید به هندوستان رفته بود. کندرو دست نشانده ضحّاک در بیت
            المقدس می آید و فریدون را می ستاید، اما شبانه راه هندوستان به پیش
            میپگیرد و به نزد ضحّاک میشود. ضحّاک را از آنچه بر او رفته آگهی
            میدهد. ضحّاک با سپاهی از بیراهه به دژ می آید اما به اسارت فریدون در
            می آید. به فریدون الهام میشود که وقت نیستی و نابودی ضحّاک هنوز
            فرانرسیده، پس اورا دست بسته و خوار به لاریجان و سپس البرزکوه میبرد و
            در غاری که بن آن ناپیدا بود می آویزد.

 


            روز پیروزی فریدون بر ضحّاک روزیست که جشن مهرگان در آنروز برگذار
            میشود. مهرگان جشنی است که در آن سپیدی بر سیاهی و جهل پیروز میشود و
            روزیست که ایرانیان آزادی و رهایی از ستم ظالمان و ضحّاکیان و پیروزی
            نیکی بر پلیدی را جشن میگیرند.

 

 

 

بنمایه های زرتشتی در سخن بزرگان پارسی

 

            راستی و درستی را چون سپر بر دست گیر و سپاس خود را چون گرز بر کف و
            بخشش را چون تبر و میانه روی را چون نیزه، آنگاه بکوش تا بر اهریمن زشت
            چیره گردی. (1)

            همای بر همه مرغان از آن شرف دارد ....... که استخوان خورد و جانور
            نیازارد (سعدی)
            تو بیدار باش و جهاندار باش ....... خردمند و راد و بی آزار باش
            (فردوسی توسی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            مهر که از گفتار راستین برخوردار است، بر بالای برج ایستاده و پاسبان
            مردم است. (2)

            دادگر اندر دو جهان پادشاست ....... ور نه هم آنجا و هم اینجا گداست
            (سعدی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            نانی بخور که از راه نیک و با کار و کوشش بدست آورده ای. پاره ای از
            آنرا بکناری نه تا به نیازمندان دهی که این بهترین کردار نیک است. (3)
            به آسایش و نیکنامی گرای .......... گریزان شو از مرد ناپاک رای
            به چیز کسان دست یازد همی .... که بهره ز دانش ندارد بسی (فردوسی توسی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            از این سه نیکوترین چیز هرگز دوری مجوی: اندیشه و گفتار و کردار نیک. و
            از این سه دوری گزین: اندیشه و گفتار و کردار زشت. (4)

            بکوشید و خوبی بکار آورید ............ چو دیدید سرما، بهار آورید
            سر بیگناهان نباید برید .......... ز خون ریختن دست باید کشید
            نه مردی بود خیره آشوفتن ................. بزیر اندر آورده را کوفتن
            نیاید جهان آفرین را پسند ........... که جویند بر بی گناهان گزند
            (فردوسی توسی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            ما می ستاییم و درود می فرستیم به سخنان راست که همواره خوب و پیروزمند
            بوده و سراسر نیروی بد و دروغ در هم می شکند. (5)

            نخواهی که باشد دلت دردمند ............ دل دردمندان برآور ز بند
            ره نیک مردان آزاده گیر ............ چه استاده ای دست افتاده گیر
            (سعدی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            داد و دهش را از نیازمندان و گذشت را از درماندگان دریغ مدار. (6)

            فریدون فرخ فرشته نبود ............... ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
            بداد و دهش یافت آن نیکویی ....... تو داد و دهش کن فریدون تویی
            (فردوسی توسی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            اهورامزدا می گوید: منم آنکه اندیشه و گفتار و کردارم نیک است و هر کس
            از این سه برخوردار است، او را دوست خود می داریم. (7)

            بیا تا جهان را به بد نسپریم ...... بکوشش همه دست نیکی بریم
            نماند همی نیک و بد پایدار ............. همان به که نیکی بود پایدار
            (فردوسی توسی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            من روشنایی و پندار والا و مردمی و ره راستی و درستی و شادی و سروری را
            برای شما آفریدم. (8)

            وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی ....... و گر نه هر که تو بینی ستمگری
            داند (حافظ)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            دانا باید با دانش خود، نادان را آگاه سازد. نشاید که نابخرد گمراه
            بماند. (9)

            عجب ناید از سیرت بخردان ........ که نیکی کنند از کرم با بدان (سعدی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            هماره در انجام کار نیک و دستگیری بینوایان و بیچارگان استوار باش.
(10)

            همان کس که پوزش کند بر گناه ...... تو بپذیر و کین گذشته مخواه
            همـه داد ده باش و پـــرودگـار ........... خنک مـــرد بخشنده
            بردبـــار (فردوسی توسی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            ای اهورای توانا، این کامیابی را به من ارزانی دار تا بتوانم برای
            آسایش آفریدگان بکوشم. (11)

            سراینده باش و فزاینده باش ....... شب و روز با آرامش و خنده باش
            بداد و دهش گیتی آباد دار .................. دل زیردستان خود شاد دار
            (فردوسی توسی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            بزرگ ترین و پاکیزه ترین روش زندگی در راست کرداری و راست گفتاری و
            راست پنداری است. (12)

            گر راست سخن گویی و در بند بمانی ......... به ز آنکه دروغت دهد از بند
            رهایی (فردوسی توسی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            دست و پا و هوس و خرد خود را به یاری دیگران آر و از کار بیجا و ناپسند
            دوری ورز. (13)

            که با زیردستان مدارا کنیم .......... ز خاک سیه مشک سارا کنیم
            همه دست پاکی و نیکی بریم ......... جهان را به کردار بد نسپریم
            (فردوسی توسی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            من شادی را برای شما آفریدم. راست گفتار و برپا دارنده ی نیکی باشید.
            (14)

            کسی کو جوان است شادی کنید ......... دل زیردستان خود مشکنید
            دل زیــردستـــان ما شــــاد بــاد ............ سر سرکشان از غم آزاد
            باد (فردوسی توسی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            هر کس بر اندیشه اش استوار است، پس باید اندیشه را بسوی نیکی و درستی و
            نیکبختی گرایش دهد تا بر بدی و زشتی چیره شود و زندگانی از تباهی و
            پستی رهایی یابد. (15)

            خنک و جهان مرد برترمنش ..... که پاکی و شرم است پیرامنش
            بمانــد بـدو رادی و راستــی .......... نکوهــد در کـژی و کاستــی
            (فردوسی توسی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            ما آرامش و تندرستی و شادکامی را می ستاییم که جنگ و ستیز را در هم
            شکند. (16)

            ای زبردست زیردست آزار .......... گرم تا کی بماند این بازار
            به چکار آیدت جهانداری ............. مردنت به که مردم آزاری (سعدی)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            مردان و زنان همیشه برابرند و از ارزش های یکسان برخوردار می باشند و
            در همه چیز هم ترازند. (17)

            همــه آزادگــی ز زن خیــزد .......... مـهر و شادی و شور می ریـزد
            یاور و یار و همدم مرد است ......... همدل و همنوا و همدرد است (حافظ)

            * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
            فرمانروای نیک آن است که با دادگری رفتار نماید. (18)

            به کام تو گر داد چرخ بلند ............. مبادا ز تو کس بگیتی نژند
            (فردوسی توسی)

            اگر بد شنیدن نیامد خوشم ......... ز کردار بد دامن اندر کشم (سعدی)

            --------------------------------------------------------------------------------------
            پانوشت: اوستا
            (1): مینوی خرد ـ پرسش 42 ـ بند 4 تا 13
            (2): مهریشت ـ کرده 3 ـ بند 7
            (3): مینوی خرد ـ پرسش 2 ـ بند 2
            (4): وندیداد ـ فرگرد 17 ـ 18 ـ 25
            (5): مهریشت ـ کرده 23 ، ویسپرد بخش 20ـ بند 3
            (6): یسنا ـ هات 32 ـ بند 3
            (7): دینکرت ـ دفتر 9 ـ بخش 30
            (8): یسنا ـ هات 32 ـ بند 2
            (9): یسنا ـ هات 30 ـ بند 18
            (10): ویسپرد ـ بند 1 ـ کرده 15
            (11): گوش یشت
            (12): یسنا ـ هات 23
            (13): ویسپرد ـ کرده 15 ـ بند 1
            (14): یسنا ـ هات 32 ـ بند 2
            (15): یسنا ـ هات 30 ـ بند4
            (16): سروش یشت، هادخت
            (17): یسنا ـ هات 35 ـ بند 6
            (18): مینوی خرد ـ پرسش 15 ـ بخش 16

فروهر نماد اهورا مزدا:

۱ـسیمای فروهر که در نگاره مانند چهره
 
آدمی است و نمود همبستگی با او را

دارد نشانه چقدر نزدیک بودن انسان با

اهوراست

(یه جا دیگه خوندم:چهره ی سالخورده و
 
نورانی فروهر، یادآور بهره گیری از تجربه
 
ی پیران خردمند است.)

۲ـداشتن دو بال در دو سوی نماد که دارای سه شاه پر که بال سه پر خوانده شده



نمادی از سه پاکی ( پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک) است . که انگیزه پویایی و

پرواز و پیشرفت است .

۳ـ پایین تنه نگاره که دارای سه بخش است نشان از پندارو گفتار و کردار زشت است


که ناهنجاری ها از آن سرچشمه میگیرد  و مایه سرنگونی انسان است  و پایین بودن
 

آن نشان نفرت و زیر پا گذاشتن پندارو گفتار و کردار زشت است .

 

۴ـ در کنارهای دم دو چنبره از دو سو دیده میشود  که نشان دو نیروی سپنتا مینو و

انگره مینوست که اولی در جلو و روبروی چهره است و دومی در پشت و چهره پشت

به اوست. که نمادی نخست سپنتا مینو که نشان راستین و پاکیست و نشان میدهد

که ما میباید رو به این نیکی باشیم و دومی نشانه
پشت سر گذاشتن انگره مینو


(منش پلید) است.

۵ ـ در میان بدن پیکره  یک حلقه وجود دارد که نشانه بی آغازی و بی پایانی روان

آدمیست.(جای دیگه خوندم:کمرفروهر،نشان وارستگی انسان از امیال ناهنجار

ونیروی پروازاو به سرچشمه ی خورشید است.)

۶ ـ یکی از دستان نگاره به سوی بالا است  که نشانه کوشش برای رسیدن به والایی

است و این که باید آرمان انسان همواره به سوی پیشرفت وبالندگی باشد.



۷ ـ در دست دیگر حلقه ای به دست است که در نگاره از دیدگاه میهنی حلقه

پادشاهی است که فروهر به انسانهای نیک و برگزیده پادشاهی هدیه میکند و در


فلسفه حلقه پیمانی است که وفاداری و خوش پیمانیست.

            

تقویم زرتشتیان :

درگاه شماری زرتشتی هر سال به 12 ماه سی روزه تقسیم شده است و هر روز نام
 
ویژه ای دارد. در پایان هر سال 5 روز اضافی و پس از چهار سال شش روز اضافی

( کبیسه ) وجود دارد .

نام سی روز هر ماه عبارتند از : 1ـ اورمزد    2ـ بهمن   3ـ اردیبهشت   4ـ شهریور   5ـ سپندارمذ   6ـ خورداد   7ـ امرداد   8ـ دی بآذر   9ـ آذر   10ـ آبان   11ـ خور   12ـ ماه   13ـ تیر   14ـ گوش   15ـ دی بمهر 16ـ مهر   17ـ سروش   18ـ رشن   19ـ فروردین   20ـ ورهرام   21ـ رام    22ـ باد    23ـ دی بدین   24ـ دین 25ـ ارد   26ـ اشتاد   27ـ آسمان    28ـ زامیاد   29ـ مانتره سپند   30ـ انارم .

و نام پنج روز آخر سال که ماه گاتابیو نیز گفته می شود به ترتیب  :  اَهنَوَد ـ


اُشتَه وَد ـ  سپِنتَه مَد ـ  وُهوخشَتر ـ  وَهیش تُوایش  و  روز اضافی در سال
کبیسه اَوُرداد نام دارد .

  

موسیقی در آیین زرتشتی :

سرودهای اشوزرتشت ( گاتها ) دارای وزن و ریتم است ، بنابراین سرایش

اوستا با آهنگ ویژه خود همراه می باشد از سوی دیگر به صدا درآوردن زنگ در
 
آتشکده به هنگام سرودن اوستا و سابقه چند هزار ساله سازهایی مانند تنبور ، نی

 ودف در ایران باستان نشان دهنده جایگاه ارزشمند موسیقی در فرهنگ ایران و

 زرتشتیان است. (حالا بگید موسیقی حرام است )

        

سدره پوشی :

از آنجا که در پیام اشوزرتشت دین پذیری از روی اختیار و به آزادی انجام می پذیرد ،

 سدره پوشی درواقع جشن دین پذیری است جشن خردمندی است و فرزندان
 
زرتشتی که به سنِ آگاهی وانتخاب رسیده اند ( به طورسنتی تا 15 سالگی)...  در

 جشنی که از سوی پدر و مادر او سفارش شده است پیراهنی سفید به نام سِدره و

 از جنس کتان  در زیر  لباس بر تن می کنند و کمربندی بنام کُشتی که از 72 بند تار

 پشمی بافته شده است سه دور بر کمر نوجوان بسته می شودکه به نشان پیروی از
 
اندیشه ، گفتار و کردار نیک است و از این پس او نیز مانند نیاکان خود بر آن است تا

راستی را گسترش دهد و با کژاندیشی مبارزه کند .   نخست اوستای هرمزد یشت و
 
یا آتش نیایش خوانده می شود و در اوستای برساد از دیرزیوی و شادکامی نوجوان یاد
 
می شود آنگاه اوستای کشتی آغاز می گردد و کشتی به کمر بسته می شود .

سپس موبد ونوجوان اوستای پیمان دین را واژه به واژه تکرار می کنند و در پایان

اوستای تندرستی سروده میشود.



فردا 

دین زرتشتی دینی است که با پیشرفت و نوگرایی ( مدرنیسم ) سازگار است . مقررات و قواعد
 
دست و پاگیر و قهقرایی ، در دین نیست . دین زرتشتی دین جهانی است در دین زرتشت

، امریا نهی غالباً کلی است نه موردی .دستور رعایت سلامت و بهداشت تن و روان کلی است

. مسائل موردی ، مثل روزه گرفتن از طلوع تا غروب آفتاب ( که از لحاظ عملی در بعضی نقاط
 
 جغرافیایی مثلاً  قطب شمال یا جنوب ایجاد اشکال می کند )  در دین زرتشتی نیست. در عین
 
حال سنت زرتشتی بر این است که زرتشتیان در ماه دست کم زرت

نشان غرور ملی

سیر تحول پرچم ایران


 

ایران از سالها و سده های کهن دارای پرچم و درفش
بوده است. نخستین پرچمی که در تاریخ افسانه ای ما از آن نام برده شده درفش کاویانی است، که پیش بند چرمی آهنگری بنام کاوه بوده، این آهنگر در برابر ستم و بی داد آژیدهاک بپاخواست و به یاری فریدون او را فرو نشاند و فریدون را به پادشاهی رساند، فریدون نیز به پاس این یاوری و دلاوری آن پاره پوست را با دیباهای زرد و سرخ و بنفش و گوهرهای فراوان بیاراست و درفش کاویانی نام نهاد، پس نخستین رنگهای پرچم ایران « زرد، سرخ، بنفش » بوده است. در اینجا باید یاد آور این نکته شد که درفش کاویانی یک درفش افسانه ای نبوده و وجود داشته، زیرا آنگونه که از برگه های تاریخی برمی آید، هخامنشیان و ساسانیان نیز درفش ملی و نظامی خود را درفش کاویانی می نامیدند که بسیار بزرگ و از پوست پلنگ بوده و گوهرهای فراوانی را به آن دوخته بودند.

این درفش در تگ و تافت تاریان و چیرگی آنان بر ایران زمین به دست آن ها افتاد و آنگونه که فتح الله ... قزوینی در کتاب المعجم می نویسد: درفش را نزد عمر بردند و عمر دستور داد تا گوهر ها را بردارند و پوست را بسوزانند.

سپس تا دویست سال ایران زیر چیرگی تازیان بود و پرچمی نداشت اما در درازای این دو سده قهرمانانی برای بیرون کشیدن میهن خود از زیر بار ستم بیگانگان بپا خواستند ، که دو تن از آنها دارای پرچم بودند : یکی ابومسلم خراسانی که پرچمی سیاهرنگ داشت و دیگری بابک خرم دین که پرچمی یکسره سرخ رنگ داشت .

به سال سیصد و پنجاه و پنج خورشیدی، سلطان محمود غزنوی نقش یک ماه را بروی پرچم خود که یکپارچه سیاه بود قرار داد و این نخستین باری بود که پس از چیرگی تازیان بر ایران نقش یک پدیده بروی پرچم ما آمد. سپس سلطان مسعود به انگیزه ی دلبستگی فراوانی که به شکار شیر داشت دستور داد نقش ماه را از روی پرچم برداشتند و بجای آن نقش شیر را گذاشتند بدین گونه در نهصد و پنج سال پیش شیر بروی پرچم ایران آمد.

در این میان به نمونه هایی برمی خوریم که نشان می دهد در میان اتابکان پارس و خوارزمشاهیان نه تنها پیکره ی شیر از روی پرچم برداشته نشد بلکه نقش خورشید نیز بر پشت و بالای سر شیر آمد.

پژوهندگان نگاره های گوناگونی درباره ی انگیزه ی نقش خورشید بروی پرچم دارند: برخی این باور را دارند که تاثیر کیش میتراییسم و مهر پرستی ایرانیان کهن بزرگترین انگیزه نگارش خورشید بروی پرچم و سپس بروی سکه ها بوده است.

تا زمان صفویه نقش شیر و خورشید در تمامی پرچم های ایران بوده است. شیر و خورشید یک نماد ملی بوده و با دگرگون شدن پادشاهان این نشان ملی دگرگون نمی شد. تنها شاه اسماعیل و شاه تهماست بر روی پرچم خود نشان شیر و خورشید نداشتند. پرچم شاه اسماعیل یکسره سبز و بر بالای آن نقش ماه بوده است. شاه تهماسب که در ماه (حمل) گوسپند بدنیا آمده نقش گوسپند را در روی پرچم نقش کرد. در زمان صفویه آیات قران و کلمات تازی (عربی) بر روی پرچم ظاهر شد.

تا زمان نادر شاه افشار پرچم ها در بیشتر موارد نوک تیز بوده و از همه ی رنگ ها استفاده می شد. نادر شاه این مرد خود ساخته و میهن پرست که از دل مردم برخاسته بود، ایران تکه پاره را به زیر یک پرچم آورد تا آن زمان پرچم یک رنگ بوده (سبز یا سرخ یا سیاه) و او این پرچم را دارای سه رنگ سبز و سپید و سرخ کرد. درفش شاهی نادر، سرخ و زرد و دارای نقش شیر می بود. پرچم در زمان نادر چهار گوش بود. بنابر این پرچم مستطیل و سه رنگ نادر شاه مادر پرچم سه رنگ ایران است که نقش شیر و خورشید بر آن نشسته ولی هنوز شیر شمشیری در دست ندارد.

در هیچ یک از نگاره ها، سکه ها، نوشته ها، سنگ نبشته هاو قالیچه های ایرانی تا زمان قاجار نقشی از شمشیر دیده نمی شود و هنوز شیر و خورشید تنها نماد ملی ایران باقی مانده بود.

آقا محمد خان قاجار با تمام کینه ای که از افشاری ها داشت از سه رنگ تنها سبز را از پرچم جدا کرد و و و رنگ سرخ را رنگ پرچم معرفی کرد و در میان آن دایره ی سپیدی را نگاه داشت و شیر و خورشید را که از پیشینیان رسیده از میان نبرد. گرچه شاهان و امیران همدیگر را از بین می برند ولی شیر و خورشید را که نماد ملی است بر جای می گذاشتند.

چون آقا محمد خان بشدت مذهبی بود و در بعضی از پرچمهای صفویان شیر و خورشید و برخی دیگر شمشیر دو سر علی بود او آنها را در هم آمیخت و شمشیر بدست شیر داد.

در زمان فتحعلی شاه دو گونه پرچم بوده؛ یکی پرچمی یکسره سرخ رنگ با شیری نشسته (بی شمشـــیر) و خورشید بر پشت آن در میان پرچم،

بالای چوب پرچم، دستی از سیم ناب کار گذارده بودند که شاید نمادی از دست علی بوده

است. این درفش برای زمان جنگ بوده است. دیگری درفشی بود یکسره سبز رنگ باز هم

شیری نشسته (با شمشیر) و خورشید بر پشت وبر بالای چوب پرچم، پیکانی زرین کار گذارده

بودند؛ این پرچم، پرچم زمان صلح بود. در هر دو پرچم پرتوهای خورشید سراسر پهنه پرچم را

می پوشانده است.


سفیر فتحعلی شاه در هنگام ورود به شهر پترو گراد نگاره زیبائی از شیر و خورشید که بر

پرچمی یکسره سپید کشیده شده را در جلو حرکت میداد. با نگرش به پرچم زمان جنگ و صلح و
 
پرچم سپید زمان دوستی می توان انگاشت که در آن زمان سه رنگ پرچم مشتمل بود بر :سرخ، سبز و سپید.


در زمان محمد شاه قاجار تاج بر بالای نشان شیر و خورشید ظاهر می شود وسر انجام در یکصد
 
و پنجاه سال پیش دستگاه فرمانروائی ایران می پذیرد که نشان شیر و خورشید یک نشان


فرهنگی، تاریخی و دینی است که ریشه در هزاره های کهن (از زمان زرتشت) دارد.

در سال هزار و دویست و هشتاد و چهار خورشیدی که جنبش مشروطه را مظفر الدین شاه

دستینه نهاد، در متمم قانون اساسی شکل درفش به این صورت آمده است: « الوان رسمی

بیرق ایران، سبز، سفید و سرخ و نشان شیر و خورشید است» در این برگه تاریخی از کنار هم


قرار گرفتن و اندازه رنگ ها و پهنای درفش سخن به میان نیامده است.

در مجلس یکم شماری از روحانیون بودند که به پیروی از دین اسلام نگاشتن نگاره ها را ناروا

می دانستند. گروهی نو اندیش که شمارشان بسیار بود برآن شدند که نگذارند نازش های


فرهنگ گذشته پایمال شود. از جمله اینان شادروان ارباب کیخسرو و شاهرخ نماینده زرتشتیان
 
بودند. با رایزنی و برنامه ای حساب شده در جلسه ی مجلس پس از سر آغازی شیوا بیان

نمودند: « همه میدانیم که نود در صد ایرانیان مسلمانند. و رنگ سبز رنگ دلخواه پیامبر اسلام و
 
رنگ دین است. پس بر بالای پرچم جای گیرد. زرتشتیان هزاران سال پشت اندر پشت در این
 
سرزمین زاده و زندگی کرده اند در قرآن نیز اشاره ای به این دین شده. رنگ سپید که رنگ ویژه

کیش زرتشتی است و همچنین رنگ آشتی و پاکدلی است بپاس بزرگداشت این مردم آزاده در

زیر رنگ سبز جایگزین کنیم. به پاس خون شهیدان راه اندیشه و باور بویژه فرزند علی و انقلاب
 
مشروطه رنگ سرخ را در آن جای دهیم. » هنگامی که مجلس کاملا آماده شده سخن به نشان
 
شیر خورشید می کشد و گفته می شود. « انقلاب مشروطه در امرداد به پیروزی رسید، ماه

امرداد در برج اسد (شیر) جای دارد، از سوی دیگر چون بیشتر مسلمانان ایرانی "شیعه" و پیرو
 
علی هستند و شیر همچنین پیشنامی از نام های علی است و او را "اسد الله" می خوانند بر

این پایه شیر را هم که نشانه امرداد و هم نشانه پیشوای یکم است بیادگار به پرچم نقش کنیم

. چون مشروطیت در میانه امرداد به پیروزی رسید و خورشید در این روز در اوج نیرو مندی و

گرمای خود است پیشنهاد می کنیم خورشید را نیز بر پشت شیر سوار کنیم که هم نشانه

علی باشد هم نشانه امرداد و هم یادآور روز چهاردهم امرداد و هم نشانه کهن ایرانیان. » (نکته
 
در خور توجه اینکه به «میترا» و ارتباط آن با خورشید و مهر اشاره نگشته تا مبادا روحانیان درون
 
مجلس بر آشفته شوند.) و در زمانی که زمینه را مساعد دانسته، بیان نمودند: « حال که شیر

را نشانه علی دانستیم باید "ذوالفقار" را نیز به دستش بدهیم. »

نمایندگان دور اندیش با شتاب بر اساس اصل پنجم متمم قانون اساسی پیشنهاد و به تصویب

رساندند. در این برگه تاریخی اشاره ای به تاج در بالای شیر و خورشید نشده است.

این درحالی بود که اصل پنجم قانون اساسی گنک و نارسا بود و به همین انگیزه درسال هزارو

سیصدو سی و شش خورشیدی به هنگام نخست وزیری دکتر منوچهر اقبال این نارسایی

برطرف شد.

هنوز یکی دو سه ماه بیشتر از بهمن پنجاه و هفت نگذشته بود که آیت الله خمینی در یک

سخرانی گفت: « بیاندازید این شیر و خورشید منحوس (!) را. بیاندازید این علامت شاهنشاهی را (!!). »

به دنبال این سخن ناسنجیده عده ای از هواداران چشم و گوش بسته با چکش نادانی بجان آثار
 

باستانی و ساختمان ها افتادند که «مهندس مهدی بازرگان» زیان چشمگیر را به او گوشزد کرد
 
ولی با وجود کوشش های فراوان و هشدارها، آیت الله خمینی اظهار نمود: « اگر از میان بردن

این علامت منحوس (!) شیر و خورشید، هشتاد میلیون هم ضرر میزند – که نمیزند (!) – مانعی
 
ندارد، آنها را از بین ببرید (!!). »

از آن پس رنگهای پرچم همان سه رنگ سبز و سپید و سرخ رنگ باقی ماند ولی نشان تاریخی
 
و ملی شیر و خورشید از روی پرچم برداشته شد و واژه ی تازی الله روی آن نقش بست


امروز 

از سال 1950 عده ای از پارسیان هند ، در طلب زندگی بهتر و فرصت های فرهنگی و اقتصادی
 
امیدبخش تر ، به اروپا و آمریکا آمدند . پس از انقلاب 1979 ایران هم  عده ای از زرتشتیان ایران
 
به امریکا ، اروپا ، کانادا ، استرالیا و دیگر کشورها مهاجرت کردند . در حال حاضر، زرتشتیان مقیم
 
این قاره ها اجتماعات و انجمن هایی برای حفظ سنت های فرهنگی و مذهبی خود  تشکیل
 
 داده اند . در آمریکا  ، کانادا  و  استرالیا به همت  و سرمایه  ایرانی  زرتشتی  رستم گیو  در ده
 
مل ،  مراکز زرتشتی  « دَرِ مِهْر » ساخته و بر پا شده است  و خدمت بزرگی  به یگانگی و بقای
 
فرهنگ زرتشتی در خارج از ایران و هند انجام داده است . 

در هندوستان زرتشتیان با نام پارسی، از پیشگامان و بنیاد گزاران صنعت ، تجارت ، بانکداری

، کشتی سازی ، بیمارستان های مدرن و مدارس عالی هستند . هواپیمایی تجارتی هند
 
( ایرایندیا ) ،  نخستین کارخانه ذوب آهن در جمشید پور ،  نخستین شرکت کشتی سازی هند
 
، و نخستین کارخانه نساجی هند متعلق به پارسیان است. عده ای از نخبه ترین ، قضات

، سفیران ، مدیران ، پژوهشگران و افسران هند پارسی بوده و هستند . 

پدر انرژی اتمی هند یکنفر پارسی است . فرماندهان نیروهای مختلف هند، از پارسیان بودند
 
و تنها مارشال هند و فاتح  جنگ  هند و پاکستان، یک تن پارسی است . در پاکستان هم
 
زرتشتیان به مقام وزارت و سفارت رسیده اند . 

در ایران نیز زرتشتیان با وجود کمی عده ، در دوران پهلوی، در آبادانی و سازندگی ایران سهم
 
مهمی به عهده گرفتند . نخستین بانکدار مدرن، موسس آبیاری نوین و پدر شهرسازی نوین در
 
ایران زرتشتی بودند . در شماری از شهرها ، زرتشتیان اولین کارخانه  برق و تلفن را  دایر
 
کردند .  مدارس  زرتشتیان در تهران ،  یزد وکرمان از برجسته ترین مدارس بوده و زمانی تعداد
 
 مدارس زرتشتیان در یزد از شمار مدارس دولتی ، بیشتر بود . 

سهم زرتشتیان در فرهنگ و بهداشت ایران –  به نسبت جمعیت – بر اکثریت فزونی داشت .  در
 
بین  زرتشتیان  ایران  بی سواد وجود نداشت و زرتشتیان  –  به نسبت  جمعیت – بیشترین
 
شمار پزشک ، مهندس و استاد دانشگاه را به میهن خود ایران  دادند .  نخستین غیر مسلمانان

  ایرانی که به  مقام معاونت  نخست وزیری ، معاونت وزارت ، سپهبدی و ریاست دانشگاهی
 
رسیدند ، زرتشتی بودند . 

در  امریکا و کانادا  عده ای از  زرتشتیان و  پارسیان در  دانشگاه های  معتبر به کار آموزش و
 
پژوهش ، سرگرمند و یکی از رهبرهای بزرگ ارکستر فیلار مونیک امریکا   پارسی است . با وجود
 
ویژگی های  اخلاقی ،  اجتماعی و قومی مشترک زرتشتیان در اجتماع  پارسیان هند و
 
 زرتشتیان  ایران – که سازندگی ، کوشش ، پرکاری ،  ابتکار درستی و دهشمندی ، از جمله آن
 
هاست – بیشتر خارجی هایی که درباره پارسیان گزارش داده اند ،  فکرشان متوجه ثروت و
 
دهشمندی آنان بوده و روش دخمه و احترام به آتش را هم  هیجان آمیز دانسته اند .  ولی به
 
سایر توفیقات و برجستگی های زرتشتیان کمتر اشاره کرده اند. 

مثلاً کمتر کسی در خارج از هند و ایران از سهمی که پارسیان در تحصیل استقلال هند داشته
 
اند و یا سهم زرتشتیان در انقلاب مشروطیت ایران آگاه است .سه رئیس کنگره هند ،درنخستین
 
بیست ساله مبارزه آزادی طلبانه بر علیه امپراطوری انگلستان،  پارسی بودند . پارسیان دوش
 
به دوش گاندی ، نهرو و سایر رهبران هند ، برای آزادی آن کشور مبارزه کردند . نخستین کس در
 
انگلستان به نمایندگی مجلس عوام انتخاب شد ( از حزب لیبرال ) یک تن پارسی بود. در انقلاب
 
مشروطه ایران زرتشتیان فعال بودند و کشته دادند ! 

موفقیت های زرتشتیان ، انعکاس معتقدات و باورهای آنان در الگوهای  رفتاریشان است

. وفاداری ، درستی ، پرکاری ، شجاعت و سازندگی اجزاء تفکیک ناپذیر تعالیم زرتشت است . 

پرفسور جکسن استاد دانشگاه کلمبیا ، درباره ایرانیان باستان ( زرتشتی ) می نویسد

:  ایرانیان تحت  باورهای دینی شان  ،  دارای  فروزه هایی  هستند که در سازندگی  کوشش و
 
ارزش های علمی جلوه گر می شود . 

بدون شک ، زرتشتیان امروز نیز از همان ویژگی ها بهره دارند . بررسی درباره این که چرا و چگونه
 
زرتشتیان در هر کجا بوده هستند ،توانسته اند تا این اندازه موفق باشند ، پژوهشگر را به
 
بررسی درباره خصوصیات دینی زرتشت می رساند .ارتباط بین باورهای عقیدتی و الگوهای
 
رفتاری غیر قابل انکار است . اندیشه ، گفتار و کردار زرتشتیان نیز از آبشخور عقیدتی آنان
 
سیراب شده و شکل می گیرد . چنین تحقیقی بینش بیشتر درباره راز بقای قوم زرتشتی را در
 
طول دست کم چهل قرن به دست می دهد . 

از مسایلی که پس از مهاجرت های سی سال اخیر ، فکر رهبران زرتشتی را به خود معطوف
 
داشته است ، مسأله بقا است . در ارتباط با این مسأله ، موضوعاتی از قبیل پذیرش به دین به
 
صورت حاد مطرح است . برای زرتشتیان نگرانی  « بقا  »  نباید وجود  داشته باشد به  شرط
 
آنکه طبق  اصول گات ها عمل کنند . در گات ها ، پذیرش دین یک امر شخصی است و مبنی بر
 
اختیار  است . هر کس می تواند با رایزنی اندیشه نیک و پذیرش اشا به دین زرتشتی در آید

. قبول عقیده ی خاص ، تأیید دیگری را نمی خواهد . بنابراین هر کس می تواند  اگر بخواهد و اگر

ر راه اشا را انتخاب کند ، زرتشتی باشد . 

پذیرش فرد زرتشتی شده در داخل انجمن های زرتشتی ، یک امر اجتماعی و مربوط به کسانی
 
است که آن انجمن ها را تشکیل داده و با رأی اکثریت اعضاء ، آن را اداره  می کنند . پس اگر تازه
 
زرتشتی شده ای را انجمنی نپذیرد ، در زرتشتی بودن آن فرد تأثیری نمی کند . او زرتشتی
 
است . تازه زرتشتیان می توانند برای خودشان انجمنی درست کنند . در بعضی از شهرهای
 
امریکا ، دو یا سه انجمن زرتشتی ، تشکیل شده است . تعداد انجمن ها ، اگر به وحدت و
 
یگانگی زرتشتیان زیان وارد کند ، قابل قبول نیست . 

همه زرتشتیان و همه  کسانی که به گات ها  باورهای زرتشتی وفا دارند ، باید به گفته گات ها
 
در انجمن برادری و دوستی با هم همکاری کنند . داوطلب پذیرش دین ، باید با قبول معنویت دین
 
، طالب آن باشد نه این که به خاطر جلب منفعت مادی ویا به خاطر ازدواج و مانند آن زرتشتی
 
شود . قبول معنویت اصل است


زرتشتیان دیروز ، امروز و فردا "  

 

تاریخ زرتشتیان با پیدایش اشوزرتشت آغاز می شود . در دوران پادشاهی گشتاسب کیانی
 
زرتشتیان افزایش می یابند . در دوران هخامنشی ،بیشتر پادشاهان و مردمان زرتشتی بودند
 
بدون آن که آیین زرتشت  دین  رسمی باشد .  ساسانیان دین زرتشتی را دین  رسمی
 
کشوراعلام نمودند . دین وحکومت  هستند که می توانند به یکدیگر نیرو دهند . ولی تاریخ نشان
 
می دهد که هر زمان دین سالاران با کشورمداران یکی شده اند، دین تحریف و حکومت فاسد
 
شده است . 

در دوران  هخامنشی  ، که دین رسمی وجود نداشت و پادشاهان به سایر  دین ها احترام می
 
گذاشتند ، ایران زمین مهد آزادی اندیشه بود و آفریننده حقوق بشر شد. در دوران ساسانیان که
 
دین و حکومت یکی شد ، دین در خدمت سیاست درآمد و خرابی دین و حکومت هر دو را باعث
 
گردید ! 

در سده هفتم ،  تازیان بر ایران چیره شدند ، گروهی از  زرتشتیان ،  زیر فشار تازیان و تعصب
 
ایرانیان تازه مسلمان ، ترک دین کردند و گروهی ، در سده نهم به هندوستان مهاجرت  نمودند تا
 
در  محیطی آزاد  ، فرهنگ دینی  خود را  پاسداری کنند و به  آیندگان بسپارند  . گروهی از
 
 زرتشتیان که در  ایران مانده بودند ، آتش عشق به  دین بهی را در کانون سینه و خانواده خود
 
گرم و پر فروغ نگاهداشتند . 

یورش  سخت تر  در دوران  استیلای مغول  و مغولان  به زرتشتیان ،  کلیمیان ،  مسیحیان و
 
مسلمانان  وارد آمد .  بسیاری کشته شدند و گروهی به نقاط دور دست پناه بردند تا از ستم و
 
تهدید مغولان درامان بمانند . 

در زمان صفویان که اسلام دین  رسمی ایران شد ، فشار به غیرمسلما نان  شدت گرفت، این
 
وضع تاسف بار در زمان قاجار هم ادامه داشت .  در دوران سلطنت ناصرالدین شاه قاجار ،
 
پارسیان هند که از بیداد و فشار وارده به همکیشان خود در ایران آگاهی یافتند ، نماینده عالی
 
رتبه به نام مانکجی لیمنجی  هاتریا  را به ایران فرستادند .  او نزد شاه شکایت  برد و با
 
پشتیبانی حکومت هند ( امپراطوری انگلیس ) موفق شد ، از آن فشارها تا حد زیادی بکاهد . از
 
روی نامه های مبادله شده بین  مانکجی و ناصر الدین شاه که امروز موجود است ، فشار و
 
تبعیض ظالمانه نسبت به زرتشتیان از جمله شامل موارد زیر بود : 

  •    زرتشتیان  مجبور  بودند  علامت  مشخصه ای  روی  لباس خود بزنند تا از  مسلمانان
     
    تمیز داده شوند (همانند  یهودیان در آلمان نازی ) 
  •    زرتشتیان در موقع خرید ، حق  نداشتند به اجناس مورد نظر و به ویژه به اغذ یه و میوه
     
    دست بزنند. زیرا به عقیده مسلمانان آن مواد ، نجس می شد ! 
  •    زرتشتیان حق نداشتند در برابر مذهبیون ، سوارچهارپا بمانند و یا در بازار سواره

    حرکت کنند . ( در آن زمان وسیله نقلیه معمولیچاهارپا بود ) 
  •    زرتشتیان روزهای بارانی نمی بایست بیرون بروند که مبادا خیابان آلوده شود. 
  •    اگر جوانی زرتشتی مسلمان می شد، برادران و خوهران او ، از ارث والدینشان  محروم
     
    می شدند و همه  ارث ، به جوان تازه  مسلمان  شده  می رسید ( این کار  نسبت به

    یهودیان هم انجام می شد و وسیله ای بود برای ترغیب و اجبار زرتشتیان  و یهودیان به
     
    پذیرفتن مذهبی دیگر ) 
  •    هنگامی که یک نفر زرتشتی به دست یک نفر مسلمان کشته می شد ،مسلمانِ قاتل
     
    قصاص نمی شد و تنها می بایست خون بها ( دیه )  به وارث مقتول زرتشتی  بپردازد و

    به این ترتیب مسلمانان از ریختن خون زرتشتیان ترس نداشتند .

با پا در میانی مانکجی و پشتیبانی دولت هند ِ انگلیس ، ناصرالدین شاه دستور داد تا پاره ای از
 
این موارد اصلاح شود و از فشار و بیداد کاسته گردد . در جریان انقلاب مشروطیت ایران که منجر
 
به پدید آمدن قانون اساسی 1906 شد ، گروهی از زرتشتیان به مشروطه طلبان یاری دادند . 

 اردشیر جی ریپورتر سومین نماینده پارسیان در ایران که استاد مدرسه علوم سیاسی هم بود
 
در آموزش اصول دموکراسی وآزادی به دانشجویان وهمراهی بامشروطه طلبان و رجال  آزادی
 
خواه  ایران ، موثر بود .  زرتشتیان چند  تن کشته دادند و  سر انجام توفیق یافتند در مجلس
 
شورای ملی کرسی برای زرتشتیان و سایر اقلیت های مذهبی تأمین نمایند . 


تو خدای عشق قد افراشته یی

anbarin.persianblog.com

 ای آفتاب عشق !!!        

چه زیباست

وقتی با سر انگشتت

برف را از لای مویم شانه زنی

 در زمستان سردم سر رسی

و

با لبخند گرم به دلم لانه زنی

وقتی

با نسیم عطر آویز نفس

بدورم پیچی ٫ روی سینه ام لاله زنی

تنهایی و تاریکی از یاد بری

در کتاب دل من

یک حرف  ی عاشقانه زنی

آه ... ای همه هستی من !

در این خزان جدایی ببوی خاطره ها

تو آن خدای عشق قدافراشته یی 

که همواره

با هرنبض دلم در من جوانه زنی ..

انتها عشق کجاست ؟

anbarin.persianblog.com 

این عشق را انتها کجاست؟؟؟

که

در تقاطع اش

آیینه گردانم

تا

از انعکاسش

باز تابد عشق ...

 

anbarin.persianblog.com 

اینجا فقط منم در انــــزوای انتظــــــار

آنجا تو بیخبر ز قصه های انتظـــــــار

دور از تو نا گذیر در این شهر بیکسی

چشمم نگین فگنده سر راهی انتظـــــار

مانند قاب کهنه یی از عکس خــالی ام

 یک نقشم شکسته به سیمای انتظــــــار

نا امید و خسته ام چو برگ دســت باد

زان پس که بار کرد شاخه های انتظـار

طوفان همی کند موج غم در دلـــــــــم

تنگی گرفت نفس زغمهای انتظـــــــــار


 

copyright @ Gulshan e Raaz


 

ش





















نـالـه ام را در رگ هـــر سنگ پنهان کـــرده ام

سینــــه ام را از شـــرار عشق سوزان کرده ام

هـــر نفس از تخمـه هـای سبـز عشق روییده ام

حاصــل عشقـم جهـان را لالــه زاران کـرده ام

 

آب گـــــــــردم گــــر بمانم لب به لبهایش دمـی

روی گلبــرگ لبانش شــــبنم افشــان کـــرده ام

 

هستی من آیه ی  تکــرار از عشق است و بـس

آتشی بــردل فگنــدم، عشــق ایمـان کـــــرده ام

صنم 



عشق پیچان...

چــون هـــــوای نوبهـاران در خـــزانم کـی رســـــــی

تا کــه گــه خـورشیــد گــــرم و گاه بارانت شـــــــوم

شهـد باشــم، شعـــر باشـم، شــــور باشم، بر لبــــــت

 وجه ی فریاد سطــــــری  برگ ی دیوانـــت شـــــوم

با نـــــوایـــی شــاد آهنــگـی بچــــرخــم بـــرهــــــــــت

بــر گلــویــت بوسه ریزم عنبــــــــر افشانت شـــــوم

صــد شگفتــن در بلــوغ ی عشـق پنهان کـــــــرده ام

تـا بـــــــدورت گر بگــردم عشــق پبچـانت شـــــــــوم

صفحـــــهء در یــاد آن بـرق نگـــــاه آتــــــــــش زدم

قصــــــــــه شو ای عشـق  من آتــــش افشانت شوم

غم می بلعد مرا ...

نبض دلم به خاک می تپد

انگار

در اعماق سکوتم

 قطره قطره آب میشومanbarin.persianblog.com

غم می بلعد مرا

یا..

به انتها سقوط می برند مرا ؟

در بیشه زار یاد ها

چه تنها چه بی کسم

برای جرعه  ی

در جاده ی لهیب تشنگی مقابل به بن بسم *

نه مرگ می ربایدم

نه زنده گی می سرایدم .





 

 



                    

عطش
به بهانه سال گشت عاشورای حسینی



حسین عطشان بود، تشنه بود اما نه به این دلیل که امیر المومنین یزید! آب فرات را بر وی حرام کرد که او سالها پیش نه تنها آب فرات را که دنیا را بر خود حرام ساخته بود (الدنیا حرام علی اهل آخرت و لآخرت حرام علی اهل الدنیا و هما حرامان علی اهل الله)
بیاییم حسین را آنگونه که هست بشناسیم، او را تشنه آب نخوانیم که او تشنه شهادت بود نه تشنه آب. اکنون حسین است که درون قلب من فریاد می زند که بگو، بگو که من تشنه عشق بوده ام، تشنه دیدار وی، تشنه شهادت، تشنه...

بگو که من تشنه آب نبودم، تشنه حور و پری نبودم. این را بگو. بگو که نگریند. گریه نکن. برای من عزادار مباش، یاد بگیر. برای چه می گریی؟ شهادت که گریستن ندارد، چرا بر سر و سینه ات می زنی مگر مرا کشته اند ؟ به حال خود گریه کن! من که دستم را به دستان مهربان معشوق سپرده ام. تو وامانده ای. دستم را بگیر. مگذار فاصله ها ما را از هم جدا کند. از زمین بلند شو. دستم را بگیر. قم فانظر. دستت را بر سرت مکوب. پیراهن عزا و ماتم را، پیراهن سیاه را از تن خویش بکن، خود را به جامه ای سپید بیارای که من نه قربانی ذلت و سیاهی ام که شهید راه سپید حقم! برای من سیاه مپوشید که من از سیاهی و ذلت متنفرم که اگر می دانستم شیعه من بر من سیاه خواهد پوشید هرگز گام در خاک کربلا نمی گذاشتم. نه که بگویم غمگین مباش، بلکه بدان برای چه باید غمگین باشی. می دانم که برای عزای من سیاه می پوشی. می دانم که برای من می گریی، می دانم که دستانت را جز برای من بر سر و سینه نمی کوبی. می دانم که سرخی سینه ات از عشقی است که به من داری، عزیزم، عزیزکم، دردانه من، پیرو من، شیعه من، می دانم که پاهای لختت را به خاطر من بر سنگ ریزه ها و خارها می فشاری و خون از پاهایت جاری می شود. می دانم که عاشق منی، اما تو را به خدا فقط عاشق من نباش. مرا بشناس، مرا بفهم، پیرو من باش، شیعه راستین من باش که عشق تو به حسین مجهول برابر است با عشق هر کسی به معشوقی مجهول. بدان که چرا باید گونه هایت غرق اشک باشند. بدان که چرا باید بگریی. از چه چیز باید ناراحت باشی. فریاد می زنی بزن! ضجه و ناله می کنی، بکن. اما بفهم که برای چه می گریی ؟

برای دل خودت. برای هم قفسی که پرید و تو ماندی و تنهایی و قفس و سیاهی و شب و ناله و زاری و فریاد و شیون و جنون! خویش را بر قفس مکوب! پر و بالت خونی می شود. سر و صورتت زخمی می شود. خود را این گونه بر میله ها مکوب که بر عبث می پایی و در آخر دست خالی (دست خالی از چیزی که باید می گرفتی. فیضی که باید می گرفتی. نه فیضی که می خواهی) و دل خونین بر گوشه قفست کز می کنی تا سال دیگر تا عاشورایی دیگر و اینگونه می گذرند روزها و شبها و تو شیعه من بی آنکه بدانی مرا می آزاری! خودت را به خاطر من می آزاری و مرا به خاطر اندیشه خودت می آزاری و این چه حال غریبی است!

اندوهگین ام می کنی. رها شدن را، فدا کردن را از من یاد بگیر، در جستجوی روزنه ای باش تا از این قفس بزرگ که تنها وسعت دشت را دارد، نه بلندی کوه را و نه عمق دریا را، بدر آیی. چون من آزاد شو، مگر نه من سرور آزادگان جهانم ؟؟؟

حسین عطشان بود، تشنه بود اما نه به این دلیل که امیر المومنین یزید! آب فرات را بر وی حرام کرد که او سالها پیش نه تنها آب فرات را که دنیا را بر خود حرام ساخته بود (الدنیا حرام علی اهل آخرت و لآخرت حرام علی اهل الدنیا و هما حرامان علی اهل الله) کسی که در دلش دریاها موج می زند چه نیازی به آب فرات دارد! مگر چنین کسی تشنه می شود. او بی نیاز از دنیاست چگونه نیازمند آب فرات باشد. آری اینها همه بهانه است. درست است عجز و ناتوانی و تشنگی دختر بچه ها خاری بر دلش بود. نگاههای تشنه علی اصغر جگرش را به آتش می کشید و در آخر دریای دلش از هم پاشید و تمام دنیا را، آسمانها و زمین را تا ابد با خون خویش سیراب کرد. حسین تشنه شهادت بود. تشنه دیدار معشوق. مگر نه اینست که می دانست در کربلا و عاشورا چه سرنوشتی انتظارش را می کشد. نه تنها او که حتی جدش محمد نیز می دانست. پس چرا هیچ گونه احتیاطی نکرد ؟ پسر علی! کسی که هنر جنگ و شیوه نبرد را از پدرش آموخته است. چگونه بدون برنامه ریزی و تدارکات پا بر خاک داغ کربلا می گذارد و در زیر آفتاب سوزان کویر خشک و بی انتها هیچ گاه فکر از او بر نمی گیرد.

مردم خواهند گفت : می دانسته است!؟ چطور؟ مگر می شود!؟ ممکن نیست! می فهمیده و رفته است!؟ همین را می خواسته است!؟ می دانسته که علی اصغرش را، طفل شش ماهه اش را با دستان خود به گهواره مرگ خواهد سپرد. می دانسته که علی اکبرش را، جوان ناکامش را قربانی عاشورا خواهد کرد !؟ عجب! کفر می گویی! تب داری! چیزی حالیت نیست!از حسین جان ما چیزی نمی دانی! مجنون شده ای!

آری می شود همانطور که ابراهیم، اسماعیلش را، دلبندش را، میوه وجودش را که سالها انتظارش را کشید به قربانگاه می برد اما اینبار دردناکتر، عمیق تر و زیبا تر!

آری هنگامی که عشق فرمان می دهد ناممکن سر تسلیم فرو می آورد و چه عجزی و درماندگی و شرمندگی که ما وی را تشنه آب بنامیم یا فقط به خاطر حاجات خویش درش را بکوبیم که یا حسین. بیا، کاسه مرا بگیر و فیض مرا بده تا بروم! امسال برایت سه لیتر گریسته ام!

به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."


به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من زیبا تر است..."


به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..
."

به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی بیش نیسم."


عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذّت می برد!
           


                     

لیلی نام تمام دختران زمین است

 

خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد،از خود در او دمید.

و لیلی پیش از آنکه با خبر شود،عاشق شد.

 

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد،عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است ، نام دیگر انسان.

 

خدا گفت : به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.

آزمونتان تنها همین است: و هر که عاشق تر آمد،

نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر.

 

عشق، کمند است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق ، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.

با من گفتگو کنید.

 

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

 

چند روز پیش رفتنه بودم شهر کتاب همون طور که داشتم کتابها رو نگاه می کردم

اسم یه کتاب خیلی نظرم رو جلب کرد

(لیلی نام تمام دختران زمین است)

(نوشته: عرفان نظر آهاری )

برداشتم و نگاهش کردم

نتونستم ازش بگذرم . وقتی خونه رسیدم اولین کاری که کردم همه کتاب خوندم

خیلی جالب و عرفانی بود

الان هم قسمتهایی هم براتون نوشتم باورتون نمی شه اگه بگم تا الان چند بار

این کتاب خوندم خیلی دلم رو اروم کرد .

حقیقتا مجنون و معشوق ازلی و ابدی فقط خداست فقط اونه که همیشگیه

و لایق عاشقیه

از این قادر مطلق می خوام که کمکم کنه که لیلی همیشگیش باشم .

 

  

ناودانها شرشر باران بی صبری است 

آسمان بی حوصله،حجم هوا ابری است 

کفشهایی منتظر در چهارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است 

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است 

و سرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد: ((خانه ام ابری است)) 

 

قلبم یخ کرده ... مغزم قفل کرده .... چیزی که دلم بخواد

و در موردش بنویسم گم شده

.... از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدایی ....

از نارفیقی ... از بی وفایی ....

نمی دونم .... نمی دونم ... هیچ کدوم از اینا ارومم نمی کنه ..

هر وقت می اومدم اینجا اپ دیت کنم هر چی دلم قبولش می کرد

می نوشتم اما حالا .....

دیگه هیچ کدوم از اینا برام معنی نداره ....

اصلا چه فایده داشت

این نوشتنها و گفتن ها .. اینهمه از عشق و دوستی ، نوشتم چی شد

... هاااااااااااا ..

به کجا رسیدم ..... اونی که باید می فهمید، نفهمید .....

اونی که باید رسم وفا یاد می گرفت

نگرفت .... دیگه به هیچی اعتماد ندارم .....

تمام کتابهای شعرم رو زیر و رو کردم ..... هیچ کدومش

نمی تونن حال دلمو بگه ....

تمام باورهامو ازم گرفت .... وقتی صفحه های

تقویمم رو ورق می زنم...

وقتی بارون میاد ..

وقتی برف می یاد .... وقتی ساعت 8 صبح می شه ...

وقتی .... تمام خاطره ها مثل فیلم جلو چشمام به حرکت در می یاد ...

چقدر عذاب اوره

که بخوای برای کسی یار باشی همدم باشی از

همه مهمتر رفیق باشی ... اما

اون به جای همه اینا تو رو بشکنه ... خوردت کنه....

دیگه چی برات می مونه که

بخوای از اون بنویسی ... چی چی چی... دلم می خواد برم ...

برم یه سفر دور و دراز ... جایی که دیگه هیچکسی دلم نشکونه ....

دیگه با قلبم،احساسم،و باروهام بازی نکنه ...

جایی که ادمهاش معرفت داشته باشن ...

جایی که قدر هم بدونن ...

یه ناکجاآباد

 

 


                                      مراسم شب میلاد امام حسین(ع)
 

السلام علیک یا ابا عبد الله

فرا رسیدن ایام شهادت امام حسین را تسلیت عرض می

نمایم


اینجا را ببین...

اینجا را ببین! ... من نشسته‌ام. زیر این بار گناه. پیکرم مدفون است. مثل آن بخت سیاه. یک قدم راه‌ست تا چشم خدا. آنکه چندی‌ست دو دستش خونی‌ست.

اینجا را ببین! ... من نشسته‌ام. آسمان دیشب مرد. قبرش اینجاها نیست. دور است دور.

اینجا را ببین! ... من نشسته‌ام. زیر پایم آب است. آب رگهای غرور. فصلی از راز حضور. آسمان بوسید پیشانی متروکم را. عطر آن دخترک رؤیائی. این هم از مادر شب.

اینجا را ببین! ... من نشسته‌ام. پیرهنم مشکین است. مادر شب مرده. گیسوانش اینجاست. عطر محبوبش هم هست. شاید امشب رفتم. پشت آن جنگل سرد.

اینجا را ببین! ... من نشسته‌ام. عطر رضوان آید. مست آن رایحه‌ی معصومم. عطر مه‌پیکر شبهای فقیر. من نشسته‌ام.

اینجا را ببین! ... من نشسته‌ام. رد اشکم دیدی؟! سالها بگذشته. من هنوز بیدارم. آه! مادر برخیز. من هنوز بیدارم.

اینجا را ببین! ... من نشسته‌ام. مادر شب مرده. فقر من را بنگر. پیکرش بر خاک است. او گمانم مرده! مادرم، مادر شب برخیز. پسرت نالان است.

اینجا را ببین! ... من نشسته‌ام. دفترم نمناک است. اشک من بر خاک است. شاید امشب رفتم. مادر شب مرده. چه مردانه خواهم مرد. شانه‌ام بی‌تاب است. نیک بنگر. خدا هم خواب است! لیک این مرد غریب سالهاست بیدار است

گاه و بیگاه....

گاه که در حقارت لحظات نیاز و در اثبات بدیهیات غرائز، چشم بر پای ناتوانم دوخته‌ام
گاه که مشتهای گره‌کرده‌ی شهواتم بر پای همیشه همراهم می‌کوبد
گاه که می‌خواهم و نمی‌خواهم
گاه که بر قبرستان گذشته‌هایی زیبا و تلخ عطسه‌ی مرگ می‌زنم
گاه که ساز و آواز مرده‌پرستان را نیک گوش می‌دهم
گاه که در خیابانهای شهر در پشت صورتک خویش یک دل سیر می‌گریم
گاه که پدرم می‌آید و می‌رود و من در خواب خسته می‌شوم
گاه که حمله‌ی کفتارهای خال‌برتن را در فراسوی رؤیا با نسوج استخوانهایم احساس می‌کنم
گاه که کوله‌ای از نداشته‌هایم را برمی‌دارم و راهی سفر می‌شوم
گاه که روزها و شبها را در زیر پلکهایم قاب خاتم می‌گیرم
گاه که خاموش می‌مانم و حقیر می‌روم
گاه که همسایه‌ی شب می‌شوم و دوسه روزی نان خشک می‌خورم
گاه که حاصل عرقهای شبانه‌روزیم پشته‌ای خار می‌شود برای زمستان
گاه که زهر می‌شوم در کام پرنده‌ی خوشبختی
گاه که در سرگیجه‌ی عصرهایم خوشیها و ناخوشیهایم را یکجا بالا می آورم
گاه که تا صبح گریه نمی‌کنم
گاه که خانه‌مان سرد است ولی من در گرما می‌سوزم
گاه که نیمه‌شبها خودفروشی می‌کنم
گاه که می‌دوم و نمی‌دوم
گاه که در زیر چرخهای ارابه‌ی درد، سنگهای بنای وجودم فرومی‌شکند ...
گاه و بیگاههای خویش را دیشب به شرابی هوس‌انگیز یکجا فروختم...............

***************

زیباست نه؟...گفتم به مناسبت تولدش قالبی نو هدیه اش کنم.........

فراموشخانه‌ی جوانیم زیباست ... گلدان پژمرده‌ای که بر طاقچه‌اش آرام خوابیده‌است. و دخترکی غمگین که در خلوت خویش می‌گرید........

راه رفتن زیر باران زیباست ... آنگاه که خانه دیگر امن نیست. آنگاه که در هجوم حقارتها دست روی سر بگذاشته‌ای. و آنگاه که بیمارگونه لبخند می‌زنی و گاه در قهقهه‌ای فاحش اشک می‌ریزی.........

رختکن خاطرات من زیباست ... سرد و سیاه اما برای من همچون خانه‌ی کودکی هایم. آنگاه که نگاههای حیرت‌زده‌ام به گذشته‌ای مملو از درد می‌خندد.......

زندگی در انتظار زیباست ... هر روز کهنه‌لباسی به تن می‌کنی به امید آنکه فردا لباسی نو خواهی‌داشت. هر روز نان‌خشکی در آب تر می‌کنی و با لذت می‌بلعی به امید آنکه فردا به سفره‌ای رنگارنگ میهمان خواهی‌شد. و دست‌آخر هیچ.........!

لحظه‌های فرار زیباست ... فرار از دستان کثیف سرنوشت و تقدیری نحس. فرار از غروبی فراگیر. فرار از آنچه نمی‌خواهی. و گاه فرار از خود...........

خواهشهای بی‌اثر زیباست ... از صبح می‌خواهی که کمی زودتر بدمد اما روی برمی‌گرداند. از ابر می‌خواهی کمی بیشتر ببارد اما بی‌اعتنا می‌رود. از خویشتن خویش می‌خواهی کمی کمتر اشک بریزد اما خون گریه می‌کند..........

و از همه زیباتر و دل‌انگیزتر پرنده‌ی خوشبختی‌ست ...
می‌گویی با من خواهی‌سوخت. می‌گویی پرواز کن و برو ماندنت با من هلاکت است. می‌گویی دست از قلب زخمی من بردار. می‌گویی بدون من خوشبخت‌ترینی. می‌گویی انتهای من نابودی‌ست......


لبهایت را می‌بوسد، اشک می‌ریزد و در آغوشت به خواب می‌رود........


       A Note Of Thanks !

  

چشمای من پر از غمه اما دلیلی نداره.......

 هر کی که از راه برسه دادبزنه دوسم داره.......

 اگه می خوای بری برو از خواستن تو می گذرم....

نگاه به گریه هام نکن من از تو بی وفاترم........

درسته که چشمای من.. پر از غمای عالمه......

اما دلیلی نداره.. که عاشقم بشن همه.........

تو اشتباه عمرمی...

که دیگه تکرار نمیشه.......

 حالا که میری برنگرد....

برو برای همیشه......

از توی قصه هام برو...

دیگه توفکر من نباش.....

تموم کن این قائله رو....

نمک رو زخم من نپاش....

 نگاه بی وفای تو ...

 باز داره طعنه می زنه.....

همیشه بی گناه تویی...

همیشه تقصیر منه.....

ایندفه هم می بخشمت....

این اشتباه آخره.....

 گذشتم از گناه تو....

اما خدا نمی گذره..... 

 

سکوت! .

        

                

سلام ........همیشه  سلام یادم میره..........

اینو میدونی که :

           دلم برات تنگ شده جوونم


میخوام ببینمت .....نمیتونم


 *********************************************************************

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

 
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد







       
  

غوغای ستارگان

امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم

رازی باشد با ستارگان

امشب یک سر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم

از شادی پر گیرم

که رسم به فلک

سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمانها غوغا فکنم

سبو بریزم، ساغر شکنم...

امشب یک سر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم

با ماه و پروین سخنی گویم

وز روی مه خود اثری جویم

جان یابم زین شبها

ماه و زهره رابه طرب آرم

از خود بی خبرم ز شعف دارم

نغمه ای بر لبها

امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم

رازی باشد با ستارگان

امشب یک سر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم

شکــــــــــــیلا




   

                                                   الهی

الهی به مستان میخانه ات به عقل آفرینان دیوانه ات

                         به دردی کش لجه ی کبریا که آمد به شانش فرود انما

به دری که عرش است او را صدف به ساقی کوثر به شاه نجف

                         به نود دل صبح خیزان عشق ز شادی به انده گریزان عشق

به رندان سرمست آگاه دل که هرگز نرفتند جز راه دل

                         که خاکم گل از آب انگور کن سراپای من آتش طور کن

خدا را به جان خراباتیان کزین تهمت هستی ام وا رهان

                         به میخانه ی وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده



نقطه حس

در تنگنای کوچه باغ زندگی

دنبال نقطه ای هستم
از حس و وفا

که برایش دلی صفا دهم

روحی را جلا دهم

با بالهایش تا رویا سفر کنم

بستایمش!

و برایش از زندگی بخوانم

از سرای نیلوفری

از نقاط تاریکی و اندوه دلم با خبرش

سازم

برایش از درخت خشکیده بی روح ترانه

ای بخوانم

شعری بسازم و از آن برگی بچینم، رنگ

زرد

به رنگ تمام بی رنگی ها

آن را با نقطه عطف دلم درآمیزم

و با دستانم که همیشه مملوء از پاییز

است

از کوچه های تنگاتنگ تقدیر عبور کنم

ولی افسوس که هنوز این نقطه برایم کور است

نقطه ای که اوج احساس و وفاداری من

است.

به راستی درد عجیبی است...
 
 
پس بیا ساده باشیم و آنچنان ساده باشیم

که مهربانی را ببینیم.

پس   چه خوب بود کسی برای شب های
 
بلند من قدری خورشید می آورد...

زندگی چیست؟


زندگی

زندگی چیست؟

زندگی شبیه یک مانع بزرگ است

که مقابل دیدگانت قرار گرفته تا تو را آرام
 
به نابودی بکشد

و هر بار که می اندیشی از آن گذشته ای

باز خواهد گشت از جایی و بر زمین نفرین
 
شده می کوبدت

دوستان چه هستند؟

دوستان همان افرادی هستند که می

پنداری هواخواه تواند

اما در واقع دشمنان تو هستند با هویت

های مخفی

و جامدهای مبدل تا رنگ های حقیقی خود
 
را پنهان کنند

و درست لحظه ای که می پنداری آنقدر با

آنها نزدیکی که دوست خطابشان کنی

عوض خواهند شد و آنگاه که حواست

نباشد گلوی تو را خواهند برید

پول چیست؟

پول چیزی است که آدم را سرحال میاورد

پول ریشه همه کارهای شیطانی است

پول باعث می شود همان ها در نقش

دوست به طرفت باز گردند

آنها که قسم خورده بودند همیشه تو را

عقب نگه دارند

زندگی چیست؟

از زندگی خسته ام

خسته ام از مارهایی که با لبخندهای

دوستانه از پشت خنجر می زنند

از اعتراف به این همه گناه خسته ام

خسته ام از همیشه بخشودن

از اینکه هیچگاه پایانی نمی بینم خسته ام

از اینکه هیچ سهمی ندارم خسته ام

خسته ام از سر و کله زدن با مزخرفاتی که
 
هیچ شیوه ای را دنبال نمی کنند

از اینکه در اندوه خویش غرق شوم خسته ام

خسته ام از نخوابیدن

خسته ام از تظاهر به همیشگی با توده

مردم

کمبود فهم

می دانی چه می گویم؟

من از همه این چیزهای گند خسته ام و

بیزار

به من می گویی مثبت گاه کنم

چطور انتظار داری مثبت بیاندیشم وقتی
 
چنین مزخرفی را مثبت نمی بینم؟

همین حالا از همه چیز خسته ام

می دانی چه می گویم؟

فقط بیزار باش

این لپ کلام من است





 انسان همیشه رویاهای را در
 
سر دارد و با رویا زند گی می

کند و این رویا ها است که

انسان را بسوی خوشبختی
 
سوق می دهد وبا رویا

همیشه میشود به قله

سعادت کاذب رسید





خوش باشید وسلامت


خاطرات



سلام دوستان راستش مونده بودم امروز چی

بنویسم که یک لحظه تو ذهنم خطور کرد که خوب
 
است از خا طر ات بنویسم خوب انسان همیشه به خا
 
طرات گذشته اش خوش است وقتی روز های گذ

شته رو به یاد می اره خرسند می شه که زمانی ما

چنین خا طراتی با فلان دو ستامون داشتیم  پس بیاید
 
با خاطرات خودمان همیشه خوش باشیم 


                             به دروددوستدار شما خودم






یا علی گفتیم و عشق اغاز شد




به مجنونی رسیدم یا علی گفت           به لیلایی شنیدم یا علی گفت

مگر ای وادی دار الجنون است              که هر دیو انه دیدم یا علی گفت

شنیدم کودک شیرین زبانی                به وقت افرینش یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد         یقین دارم علی هم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی کرد               گمانم ابن ملجم یا علی گفت



                                                یا علی





     

 


اگه تنها و غریبی

اگه دلتنگی و خسته

دل دریاییتو حتی

اگه موج غم شکسته

غم و جا بذار تو ساحل

دلتو بزن به دریا

می شه دنیا مثه زنون

واسه آدمای تنها

نگاه کن یه مرد تنها

روی ماسه های ساحل

با سر انگشتای خسته ش

می کشه عکس دو تا دل

نگاه کن یه مرد تنها

روی ماسه های ساحل

با سر انگشتای خسته ش

می کشه عکس دو تا دل


زیر هر دل می نویسه

یکی لیلی یکی مجنون

خدا می دونه که چشماش

چشمه ی اشک و دلش خون

قایق و تورت رو بردار دوباره مرد بلم رون

عاشق موجه و دریا اون دو تا چشمای گریون

می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه

واسه آدمای عاشق همیشه دنیا قشنگه

نزارین آبی دریا بشه رنگ نا امیدی

شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی

نگاه کن یه مرد تنها

روی ماسه های ساحل

با سر انگشتای خسته ش

می کشه عکس دو تا دل

نگاه کن یه مرد تنها

روی ماسه های ساحل

با سر انگشتای خسته ش

می کشه عکس دو تا دل

زیر هر دل می نویسه

یکی لیلی یکی مجنون

خدا می دونه که چشماش

چشمه ی اشک و دلش خون

قایق و تورت رو بردار دوباره مرد بلم رون

عاشق موجه و دریا اون دو تا چشمای گریون

می دونم قلب شکستت واسه اون که رفته تنگه

واسه آدمای عاشق همیشه دنیا قشنگه

نزاریم آبی دریا بشه رنگ نا امیدی

شاید اون که رفته برگشت آخه فردا رو چه دیدی



           

 

 


با من اکنون چه نشستنها،خاموشیها

با تو اکنون چه فراموشی ها

چه کسی می خواهد من و تو ما

نشویم، خانه اش ویران باد

من اگر ما نشوم تنهایم، تو اگر ما

نشوی خویشتنی

از کجا که من وتو، شور یکپارچگی را

در شهر باز برپا نکنیم

از کجا که من وتو، مشت رسوایان

راباز نکنیم

من اگر برخیزم تو، اگر برخیزی،همه

برمی خیزند

من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه

کسی برخیزد

چه کسی با دشمن بستیزد

چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن

درآویزد

من این غزل رو خیلی دوست دارم به همین خاطر به شما تقدیمش میکنم: 

 

 یک شاخه رز، یک شعر ،یک لیوان چایی

آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی!

 

از بس که بعد از ظهرها فکر تو بودم

حالا شدم یک مرد مالیخولیایی!

 

بعد از تو خیلی زندگی خاکستری شد

رنگ روپوش بچه های ابتدایی!!

 

یک روز من را می کشی با چشمهایت

دنیا پر است از این رمان های جنایی

 

ای کاش می شد آخرش مال تو بودم

مثل تمام فیلمهای سینمایی!!

 

امسال هم تجدید چشمان تو هستم

می بینمت در امتحانات نهایی

 

می بینمت؟امانه!مدتهاست مانده است

یک شاخه رز...یک شعر...یک لیوان چایی

 یه غزل ناز و با معنی:

می‏خواستم عزیز تو باشم خدا نخواست

همراه و همگریز تو باشم خدا نخواست

می‏خواستم که ماهی غمگین برکه ای
 
در دست‏های لیز تو باشم خدا نخواست

گفتـم در این زمانهء کج‏فهمِ کند ذهن

مجنون چشم تیز تو باشم خدا نخواست

می‏خواستم که مجلس ختمی برای این
 
پائیز برگــــریز تو باشــــم خدا نخواست

آه ای پری هر چه غزلگریــــه! خواستم
 
بیــت ترانه‏ای ز تو باشم خدا نخواست

مظلوم ساکتم! به خدا دوست داشتم

یارِ ستمْ ستیز تو باشم خدا نخواست
 
نفرین به من که پوچی دستم بزرگ بود

می‎خواستم عزیز تو باشم خدا نخواست
.







 بهــــــــترین هـــــــدیـــــــه خداونــــــــد

در حالی که دلم مانند کویری تشنه و بی جان بود،در حالی که بغض گلویم را گرفته بود و

از درد تنهایی دیگر جانی نداشتم،در حالی که چشمهایم از اشک ریختن سویی نداشتند ،در

حالی که هنوز غم جدایی از عشق گذشته در دلم نشسته بود ، در حالی که دیگر امیدی به

ادامه زندگی نداشتم و تمام درهای امید به زندگی به رویم بسته شده بود ، در حالی که

آسمان دلم پر از ابرهای سیاه سرگردان غم و غصه بود ، در حالی که آرزوی مرگ از خدای

خویش داشتم ، در حالی که دیگر دستهایم طاقت این را نداشتند که یک کلام نیز از عشق و

عاشق شدن بنویسند در حالی که هوای قلبم گرفته و سرد شده بود، خداوند هدیه ای را به

من داد که زندگی مرا آرام و پر از امید کرد… به باغچه دلم زیباترین و خوشبوترین گل را

هدیه داد، به آسمان تیره و تارم مهتاب روشن بخش و ستاره درخشانی را هدیه داد ، در

جاده های خسته و خالی ام همسفری با دلی پر از محبت و مهربانی هدیه داد ، به دل پر از

سکوت و پر از غمم نیروی عشق را عطا کرد، به دستهایم قدرت این را داد که هر چه

میخواهند از عشق بنویسند و بهترین و زیباترین جملات را برای عشق بگویند ، به پاهایم

قدرت این را داد که بتوانند در جاده های پر از عشق قدم بزنند و به وجودم اراده عاشق

شدن را داد، آری او یک فرشته زیبا ومهربان را به زندگی ام هدیه داد! آن فرشته را مانند

باران عشق کرد و بر روی من نازل کرد تا تن غم زده و خسته مرا بشوید و جانی دوباره و

طراوت عاشقانه ای دوباره به من ببخشد… آن فرشته را مانند گلی کرد و در گلدان طاغچه

قلبم گذاشت تا عطر و بوی عاشقانه اش حال و هوای خانه دلم را دگرگون کند! آن فرشته

را تمام زندگی من کرد ، قلب آن فرشته را در قلب من طلسم کرد ، و در های قلبم را بر روی

او بست و کلیدش را نزد خود نگه داشت! هدیه ای که خداوند به من داد ، آرزوهایم را زنده

کرد ، دلم را پر از امید و دل گرمی کرد! هدیه ای داد که از گل هم زیباتر بود ، از خورشید

نورانی تر بود و از ستاره درخشانتر! و این هدیه بهترین چیزی بود که خداوند در تمام

زندگی ام به من داد! آری او خوشبختی را به من داد ، او عشقی دوباره را به من داد ! سپاس

آن خدایی که زندگی دوباره به من بخشید ، بهترین هدیه دنیا را به من داد ، و قلبم را آرام و

پر از عشق کرد ! سپاس آن خدایی که عشقی پاک و واقعی و بدون ریا و بی پایان را به من

هدیه کرد ! پس خداوندا کلید قلبم را تا پایان زندگی ام ، تا ابد و برای همیشه نزد خود نگه

دار تا من نیز با مهر و محبت و عشق خودم آن قلب سرخ را که به من هدیه دادی در قلبم

نگه دارم!

عزیز راه دورم دوستت دارم


 You Fill My Heart With Your Love !


 

 
 

 
 

     «    به نام خـدای نـیلوفــــــری و مـهتــــاب شبهای تر تـنهایی   »
 
 
 
روزی بر روی برکه ی آرام و زیبایی ، برای اولین بار نیلوفری به دنیا آمد.

 
وقتی چشمانش را باز کرد ، از دیدن نور شدید خورشید به وحشت افتاد ،

اما نور او را نوازشی کرد و به او گفت:

از من نترس که من روزها نگهدار و نوازشگر تو خواهم بود.

 
وقتی کمی دستاهای کوچکش را تکان داد از سردی آب ، مور مووش شد

آب به او گفت :


من مدتها منتظر تولد تو بودم و از این به بعد من و تو دو یار جدا ناشدنی

خواهیم بود .

 
وقتی شب فرا رسید ، باد هم آرام پیش نیلوفر آمد و

زیر نور ماهتاب سایه ی روشن گلبرگهای نیلوفر روی آب لغزیدند ...

 
ماه آرام به نیلوفر گفت :

میدونی ...، من خاطرت رو خیلی می خواهم

و از این به بعد هر شب به عشق تو ، طلوع عاشقانه ای خواهم داشت !

نیلوفر با گونه هایی که زیر نور مهتاب به سرخی گراییده بود ،

لبخند عاشقانه ای به ماه زد ...

 
روزی نور از نیلوفر پرسید : به نظر من تو یک رازی توی دل کوچکت داری ،

 میخواهی رازت را با من در میان بگذاری ؟

نیلوفر جوابی نداد و با چشمانی منتظر به آسمان نگاه کرد
.
 
شب که ابرها کنار رفتند ، مهتاب بی صبرانه پیش نیلوفر آمد و

رقص گلبرگهای نیلوفر را عاشقانه نگاه کرد .

 او به نیلوفر گفت:

من بی قرارم ، حرفی میزنی تا آروم بگیرم .

 
نیلوفر چشمان قشنگش را باز کرد و عاشقانه به مهتاب خیره شد ...

روی یکی از گلبرگهایش دو قطره آب لم داده بودند ،

انگار اونهام منتظر شنیدن حرفها و راز دل نیلوفر بودند  ...

همه جا ساکت ساکت بود و همه منتظر شنیدن جواب نیلوفر و

صدای زیبای او بودند ...

 
نیلوفر در حالی که عاشقانه به مهتاب نگاه می کرد

 گفت :

برای دل بی قرار تو مهتاب عزیز و قشنگم ، می خوام بگم که

 وقتی دلت یاد گرفت که چطور آروم و ساکت بمونه ،

روی صفحه زلال و صاف اون می تونی شگفتن من رو ببینی،

وقتی شکفتن من رو دیدی یه حسی مثل عشق تو وجودت متولد میشه

که پوسته سخت و سفت انتظار رو میشکنه

 و توی اون یک جوونه باهراز جوونه قشنگ دیگه بیرون میان

 و بعد از اون لحظه ی با شکوه

مثل من آب از سرت می گذره و دیگه برای همیشه عاشقی !
 
نیلوفر زیبا به اینجای جمله اش که رسید ،

خیلی آروم چشمهایش را بست و به زیر آب رفت ...
 
همگی سعی و تلاششون رو کردند که نیلوفر دوباره برگرده اما

اون دیگه رفته بود و هیچ اثری ار اون به غیر از یک موج کوچک

که از رفتنش روی آب به جا مونده بود وجود نداشت ...

 
صبح که خورشید آروم آروم از پشت کوه طلوع می کرد ،

مهتاب هنوز اشک می ریخت

اشک های او تبدیل به هزاران ستاره توی آسمون شده بود


آخه مهتاب تا اون موقع گریه نکرده بود !

مهتاب در غم فراغ نیلوفرش می سوخت و اشک می ریخت ...

و با خودش عهد بست که دیگه هیچوقت به برکه نگاه نخواهم کرد !
 

باد تصمیم گرفت که برای دل داری مهتاب پیش او برود .

وقتی پیش او رسید قطره ای از اشک او را دید که خیلی بزرگ بود

باد قطره اشک رو توی دستاش گرفت اما اشک مهتاب خیلی داغ و سوزان بود

و دست باد سوخت و قطره ی اشک درون آب برکه افتاد
 
اشک مهتاب سفید سفید بود ... زلال زلال ...

هم رنگ دل نیلوفر  ... !

 
با برخورد اشک مهتاب با آب برکه دل برکه هم ترکید و تمام برکه

سفید سفید شد ...

 
باد به مهتاب گفت :

آب برکه را میبینی ، سفید سفید شده !

 
مهتاب به برکه نگاهی انداخت ...

ناگهان متوجه شد که هزاران دست کوچک در حال تکون خوردن

روی آب برکه هستن

آنها با گلبرگهای کوچکشان در شفق صبحگاهی می رقصیدند و

متولد می شدند


مهتاب چشمش رو میون اون همه نیلوفر می گردوند تا شاید

نیلوفر خودش رو پیدا کنه ...

در یک لحظه یک نیلوفر که درست وسط آب برکه قرار داشت نظر

مهتاب رو جلب کرد ...

آره اون اشتباه نکرده بود ، اون نیلوفر ، نیلوفر خودش بود

که با لبخندی عاشقانه

چشمش را برای بدرقه ی مهتاب به آسمان دوخته بود ...
 
 
  
  ***  بر گرفته از وبلاگ ساقی  ***
 
 
                                               و تــقدیم به وجود پاک عـشــــق !

 

             «  به نام تو ...  »


 
...و من چه ساده شکستم

چینی ام را خرد کردی با قدمهایت و ندانستی

و من سالها باید در سوگ قطعه وجودم که در جان توست عذادار باشم

و تو نخواهی دانست که با من چه کردی ...

ای غریبه ی آشناییهایم !

یافتمت
 در تنها سرزمین دوستی و

گمت کردم در دروغین ترین کلام هستیم ...
 

 
این روزها ساعت شماته دار اتاقم از حرکت ایستاده

پنجره ها خاموش خیره ماندند به دیروزهای گذشته و فرداهای نیامده

بهت تکیه داده به دیوار زمان

و نمیگذرد

و چه سخت طی میکند ثانیه عقربه های بی تو بودن را ...

گلهای خشکیده ام عطر یاد تو را گرفته اند !


کمد خاطراتم را تکاندم ... نیافتمت


در کجای گنجه پنهان بودی که چشمانم نمیـبیـنندت ؟!


روی صندلی خسته گیهایم گردی از غم نشسته

پرندگان خوش آواز دیگر از کنار شیشه های به بار نشسته ی اتاقم نمی گذرند

باد مرثیه ی بیکسی را سر می دهد ...



و از او میگویم ... از حضور تلخ تـنهایی

که در این گذر بی بازگشت نا جوانمردانه می تازد

جنگی است نا برابر ...


و تنهایی را در بی تو بودن تجربه خواهم کرد

و کردم ... !



سهمگین ترین باد نفرت را در خود یافتم

و اتاقم در این وزش دروغین نابود شد ...




مرحمی نیست مرا

در این آخرین نفس

وجودم را نثارت میکنم

به جان شقایق های سرخ باغچه مان قسم  


پذیرای این سوخته تن باش

و به مهتاب همیشه تـنهای آسمانمان قسم

سردی دستانم را با گرمای وجودت بپوشان

        من ناتوانم ؛


                      می دانم

                                خوب می دانم

                                                 اما ...

 

                                               دوســــتـت دارم 

 

                                               دوســــتـت دارم 

      

          «   به نام طراوت رنگین کمان فردا   »

 

 

         جاده از بارش نمناک هوا می نالد

        و صدای تر افتادن برگ !

 
        نعره ی باد نمی آید در مه ...
 
        شر شر بی رمق امشب را ،

        ناودان ها پناه می باشند

         و دل کوچک آن بوته ی سرخ

 
         خاک مو سیقی رویش می خواند

         در بن کاج کهنسال زمین !
 

         ابرها درد افق می خوانند

          نور در شب ،

          برق چشمان تو را می سازند !
 
 
          آسمان شاهد بی رحم ترین تقدیر است ...
 
           لرزشی در عمق تاریکی

           حادثه ی گم شدن اشکانت

           روی سنگ فرش دلم نقش زدم

            فاجعه ی خستگی دستانت
 
            و سکوت غم پاییزی را

            نم نم بی وقفه ی من پوشانده !
 
            نور پناه می جوید

            روزنه ای در غم ها
 
            ابر ها می دانند

             تاب خورشید نتوان آورد
 
 
                   چشمانت ؛ بنگر
                                  و پیامی با عشق
 
 
                        امشبم باران می بارد بر سقف دیرین زمان  .........
 
                      
                   
             
            





عاشقی محنت بسیار کشید  ~  تا لب دجله به معشوقه رسید

           نشده از گل رویش سیراب  ~  که فلک دسته گلی داد به آب

    نازنین چشم به شط دوخته بود  ~  فارغ از عاشق دلسوخته بود

       دید در روی شط آید به شتاب  ~  نوگلی چون گل رویش شاداب

        گفت به به چه گل زیباییست  ~  لایق دست چو منِ رعناییست

       حیف از این گل که برد آب او را  ~  کند از منظره نایاب او را

زین سخن عاشق معشوقه پرست  ~  جست در آب چو ماهی از
شست
           خواست کازاد کند از بندش  ~  نام گل برد و در آب افکندش

          گفت رو تا که زهجرم برهی  ~  نام بی مهری بر من ننهی

              مورد نیکی خاصت کردم  ~  از غم خویش خلاصت کردم

    باری آن عاشق بی چاره چو بط  ~  دل به دریا زد و افتاد به شط

       دید آبی ست فراوان و درست  ~  به نشاط آمد و دست از جان

شست
       دست و پایی زد و گل را بربود  ~  سوی دلدارش پرتاب نمود

        گفت کای افت جان سنبل تو  ~  ما که رفتیم، بگیر این گل تو!

            جز برای دل من بوش مکن  ~  عاشق خویش فراموش مکن

          بکنش زیب سر ای دلبر من  ~  یادِ آبی که گذشت از سر من


 

چشم‌های تو خاری است بر دل

که خراشنده است و چاک می‌دهد

اما من عبادت می‌کنم چشم‌هایت را

و در برابر باد، سپر آن‌ها می‌شوم

شباهنگام که دردمندم

شیاری می‌دهمش

و خراش چشم تو

روشنا می‌بخشد ستارگان را

امروز مرا بدل می‌کند به فردا

و از روح من عزیزتر است


و آنگاه که چشم من به چشم تو می‌افتد

فراموشم می‌شود

روزگاری را، که پشت دروازه

با هم بودیم

سخنت به سرود می‌مانست

و من، برای خواندنش سخت می‌کوشیدم

اما زمستان، گرد لبان بهاری تو نشسته بود

سخنت، به ساری می‌ماند، که از خانه‌ی من پرواز کرده

از آن زمان، در و آستانه‌ی خانه‌ام زمستانی و متروکند

بعد از رفتنت که شوق مطلق بودی

آینه‌هامان شکست

و اندوه همدمم شد

آوازهای رهاشده را جمع کردیم

هیچ آوازی را اما، کامل نکردیم

جز مراثی وطن را

که بر سینه‌ی گیتاری می‌نویسمش

تا بر بام‌های به نکبت خفته بنوازمش

برای ماه بی‌قراره و سنگ‌ها

دیروز در بندر تو را دیدم

ـ مسافری بی چمدان و بی‌کس ـ

مثل کودکی یتیم به سویت دویدم

که باور اسلاف را از تو بازپرسم

«چگونه ممکن است باغ سرسبز میوه‌ای را زندانی کرد

یا در زندان‌های بندری تبعید کرد

و با این همه

باقی بماند شکفته و پربار

با وجود نشستن نمک در پایش

جاودان سرسبز ماند»

در ذهنم نوشتم:

«بر بندر ایستادم دنیا چشم‌های زمستانی داشت

پوست پرتقال توشه‌ی سفرمان بود

و در پشت سرمان صحرا»


ترا در کوه‌های پر از خارزار دیدم

ـ چراننده‌ای بدون گله


سرگردان، حیران، در ویرانه‌های دویدی

تو باغستان من و من بیگانه‌ای در باغ

قلب من!

در زدم

بر در قلب خویش کوبیدم

صدای در زدنم

طنین افکند

بر درها و دریچه‌ها و سنگ‌های سیمانی


تو را در انبارهای آب و گندم، دیدم

ـ شکسته و دردمند ـ

تو را در میخانه‌های شبانه دیدم

خدمتگذار

تو را در نور اشک و زخم، دیدم

تو ـ تو صدایی بر لب‌های من

آبی؛ آتشی

ترا بر دهانه‌ی غاری دیدم


که لباس‌های کودک یتیمت را آویزان می‌کردی

تو را در دودکش‌ها... در خیابان‌ها

تو را در آغل گوسفندان

در خون خورشید

تو را در آهنگ‌های در

به‌در و مصیبت‌زده دیدم

تو را قاشقی دیدم

نمک دریا در تو بود

و شن‌های صحرا در تو

و تو همچنان، مثل زمین، مثل کودکان و

همچون خانه‌های ییلاقی

زیبا بودی

سوگند می‌خورم

که زیبا بودی


چو مجنون، گیرم از، عاشقان، نشانه کعبه

دلِ بشکسته را، می برم به خانه کعبه

* * *
شکایت می برم، از تو، بر خدای تو

زان همه بلای تو، تا رسد او به دردم

* * *
در آن آشفتگی، با دلی شکسته تر

گریه ها، کنم که در، اشک خود غرقه گردم

* * *

آنجا اگر، اشکی دود، بر دیده غمدیده ای

سیلی به پا نماید
* * *

آنجا اگر، آهی کشد، دلداه افتاده ای

دود از فلک بر آید

* * *
در آن مدهوشی، من از خدا

خواهم تو را، عاشق کند

عاشقِ رسوا

* * *
چو در عاشقی، دیدی بلا

رو می کنی، آن گه تو بر

کعبه دل ها




                         

آسمون دلم گرفته یه شعر تازه میخوام

برای مرگ گلای اطلسی هوای تازه میخوام
 
آسمون دلم ازت خونه ، میدونی ؟!

گللای سرخ تو باغچه دسته خزونه ، میدونی ؟!
 
آسمون ستاره ها ناز میکنن تو حوضمون

شبا سیاهی میارن تو خونمون
 
میدونی ؟! دلم پر از بی کسی

آسمون چرا به دادم نمیرسی
 
میدونی ؟! دل اسیرم میشکنه

آسمون بی کسیم بد دردیه
 
آسمون تو قصه ی شاه و پری

منم اون گدای پاپتی
 

آسمون کی میدونه  که یه گدا

شده عاشق یه پادشا ؟!
 
آسمون ای آسمون مهربون

آسمون بارون بیاد بهر زمون
..........
 
یه چادر سیاه داره

روی تقدیرک من دون می پاشه

کفتر خسته ی آرزوهامو

آسمون دوره تـنش سیم می کشه !
 

آسمونم ؛

شبا و ستاره ها ،


خورشید و ماه و

پرنده ها

 
آسمون ؛

یه عالمه رنگ قشنگ

،
رنگین کمان ،

الکلنگ
 
آسمون منم ببر ای مهربون

منم میشم برات یه هم زبون
 
آسمون دلم گرفته از همه

دلم اشکای تازه میخواد ، یه عالمه !
 
آسمون دفتر شعر و غزلم

چرا بودن آدما این قدر کمه ؟

رفتن و بریدن و خط خطیا

برای دلای عاشق چه راحته !
 
آسمون ببار مثل خزون

یه آسمون پر بارون ! 
ای آسمون پر عبور

لحظه ی ما پس کی میاد

اشکای بی بهونمون

پس کی میخواد بند بیاد
 
میدونی ؟!

خیلی غریبیم آسمون

 
میدونی ؟!

اسیر یه فریبیم آسمون
دلبرکم ابرا میان

تو آسمون صف میکشن

رو قصمون خط میکشن
... 
قلعه ی ما طلسم یه دیو بده

دیو نامهربون خوبی رو از بین میبره
 
کاش یه نور خوب و مهربون

رو آسمون دست بکشه

طلسم دیو بشکنه

رنگین کمون صف بکشه

ابرا برن از شهرمون



خورشید خانم نور بپاشه

قصه ی عشق رو شاپرک

بی دقدقه داد بکشه
 

کاش همه اینا فقط یه رویا و یه خواب باشه

تو باشی و نور بپاشی نبودنت سراب باشه
 
کاش که من و توباشیم و

 یه آسمون  با همه گلای بی زبون
......
 
دلبرکم یه روز میشه تو آسمون ...

رویا دیگه حقیقته
 
برای مرگ اشکامون

با هم بودن یه نعمته
 
یه روز میشه
 
دلم میگه ...

دروغ همیشه میمیره
 
تو میدونی که راست میگم

اون روز رو چشمام میبینه
....
 
دیگه نوایی ندارم

ناله به انتها رسید

دفتر شعر عاشقی

توی زمین هیچی ندید
...
 
شاید بازم این آسمون

درد و دل و گوش بکنه

من و تـنها نذاره

غصه رو چارگوش بکنه
...
 
شاید بازم تو حوضمون ستاره چشمک بزنه

مهتاب عزیز و مهربون برای من ناز نکنه !
 
شاید یه روز وقتی نبودم

عشقم و باور بکنه

قلب حقیر دلبسته رو

آسمون ؛

 پر پر نکنه ...

 
شاید ... !
 
                              
                    غزلک من قربانی چشمان تو !!!
 
 
  
                (    تا انتها راهی نیست
 
                                   چشم بگشا
 
                                             انتها را خواهی دید    )

 

 
 
 
                                         

               
              
                         
     



شاید هیچ

یا هر چیز

یا کلاه که از سر برداری

لب خند بر لبان ِ زنی نقش می بندد

نمی دانی ادامه دهی

یا به راه ِ خود ادامه دهی

 

شاید 

از بیگ بنگ ِ یازدهم آغاز شد

و هم چنان که فال ِ قهوه

قصه هایش را

وارونه می نویسد، رفت

تا میلیون ها سال ِ پیش

 

هر جا سراغش را می گیری

درست همان جا، نیست

این سنگ ها

سرپوش ِ گورهای ِ خالی ِ گورستان های ِ شبانه اند

 

شاید خیال می کنی

پس از میلیون ها سال

دیگر رسیده است و

گازش که می زنی

مواظب ِ دندانت نیستی

که آرزوی ِ گوش ِ هنوز

قصه جویدن دارد

 



عشق                                

 



عشق ! بخش نخست کتاب بی وفائی       

حقیقی ترین حقیقتها عشق است

عشق آغاز اضطراب است

عشق چاشنی حیاتست

عشق معمائیست بی جواب

عشق یعنی دوست داشتن ونرسیدن

عشق چراغ راه زندگی است

عشق بلائست که همه خواستار آنند

اما عشق ! آتشی است که با چند قطره اشک خاموش می شود

معشوقی را که چشم انتخاب کند;چه بسا که محبوب دل نشود ;اما

آنرا که دل پسندد بی گمان نور چشم خواهد شد     
     


 حدود جوانی

از شمال: محدود است به آینده ای که نیست به اضافه غم  و پیری

و سایه ی مخوف ممات!....و

از جنوب: بگذشته ای پوچ... پر از خاطرات تلخ!گاهی اوقات شیرین

مشرق: طلوع آفتاب عشق ;صلح با مرگ; شروع جنگ حیات!...و

مغرب: فرسنگها از حیات دور ; آغوش تنگ گور; غروب عشق

دیرین!...........و  

دوست داشتم 

قطره ای اشک بودم 

در چشمانت به دنیا می آمدم 

و بر روی گونه هایت می زیستم و در آخر 

بر روی لبانت  میمردم

  تا بدانی که چقدر دوستت دارم  

 

 

 

اولین دیدار 

 از عشق مردن

میتوان با تو به مرز سیاهی تاخت


میتوان با تو به آغاز ما هجرت کرد


میتوان با تو سر سفره سادگی نشست


میتوان با تو از چشمه ابدیت نوشید


میتوان با تو پی در پی تازه شد


 


تو آغاز فصل رویشی


تو معنای ساده ارامشی


تو حدود نامحدود عشقی


تو حدیث پاکی ونجابتی


 


میتوان از شب چشمان تو هزاران ستاره نورانی دست چین کرد


میتوان از تو صدها قصیده سرود


میتوان در طلوع تبسم تو خورشید تابناک را نظاره نشست


 


من به حضور عطر آگین  عشق تو محتاجم


من به ترنم نام تو در تمام لحظه های اسمانی محتاجم


من به تو محتاجم



 پاییز را دوست دارم چون فصل غم است*** غم را دوست دارم چو ن شراره ی دل است

     دل را دوست دارم چون تو را دوست دارم*** تو را دوست دارم بی انکه بدانم چرا؟؟؟




   

تو میتوانی این لحظه را نفرین کنی..یا انتخاب کنی که امکاناتی را ببینی که به تو پیشنهاد میدهند


میتوانی انتخاب کنی که در سایه ها باقی بمانی..یا به جای ان برگزینی که به فضای نور حرکت کنی


می توانی انتخاب کنی که برای شکست بهانه بیاوری یا در عوض انتخاب کنی که تلاشی واقعی داشته باشی تا موفقییت به ارمغان بیاورد


میتوانی انتخاب کنی که دیگران را برای عقب نگاه داشتنت سرزنش کنی یا به جای ان برگزینی که انها را تشویق کنی تا بطور مداوم با تو همراه باشند


میتوانی انتخاب کنی که از حوادث رنجیده خاطر شوی یا از انها الهام بگیری


میتوانی انتخاب کنی که وحشت زده باشی یا برگزینی که مصمم وبا اراده باشی


میتوانی انتخاب کنی که قلبت را با رنجش وازردگی برای چیزهای مختلف پرکنی که در مسیر دلخواه تو پیش نرفته اند..یا انتخاب کنی که با سطحی از قدردانی لبریز شوی که نعمت وفراوانی را به زندگی خواهد اورد


 


زندگی همان است که هست وهمین طور هم خواهد بود..هر انچه وجود داشته ممکن است به مسیر زندگی تو وارد شود..تو میتوانی انتخاب کنی که چگونه انرا زندگی کنی...انچه انتخاب میکنی همیشه بیشتر ارزش خواهد داشت


تو میتوانی با اراده خود...با ایمان خود انها را تغییر دهی------میتوانی از هر لحظه ساده خاطره ای بیاد ماندنی وشگفت انگیز بسازی..


فقط کافی است همه چیز را طور دیگری ببینی..از هر موقعیت یا حتی مشکلی به چشم یک فرصت طلایی بنگری وانرا به نفع خود بکار بری


انتخاب کن وبا ان همراه شو..زندگی همان چیزی ست که تو انتخاب میکنی!!!


امیدوارم همه شما دوستان از گل بهترم در زندگی انتخابهای درستی داشته باشید

    سال نو مبارک

سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست


هزار شاکی خودش داره خودش گیره گرفتاره


که کاره ما گذشته از شکایت هنوزم پایبندیم در رفاقت


میریزه تو خودش دل غصه هاشواخه هیچکس نمیخواد غصه هاشو!!!!


کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمیورزه


بهایی داشت این دل پیشترها که در این روزها نمیارزه!!


خب حالا بگین ببینم نظرتون راجع به صداقت ونجابت چیه؟اولی که کمرنگ کمرنگ شده ...دومی که بدتر قربونش برم دیگه اصلا معنایی نداره انچنان!!!


اما دقت کردید چرا؟؟نجابت نه به معنای کوته فکری وزورها..نه منظورم اصلا افتاب مهتاب ندیدن ورو گرفتن نیست...منظورم حدیه که برا خودش هر کسی قائل باشه...دختردختر باشه وپسر پسر...اما دخترهای امروز ما..دور از جون شما..من که نمیتونم درکشون کنم بابا هرکار دوست دارن میکنن همه هم تائیدشون میکنن وبرندن همه جا ..با هزار نفر هستن هر وقتم دلشونو زد خب خیالی نیست یکی دیگه!!!این یعنی چی؟؟؟؟؟؟یا من خیلی فناتیکم یا اونا خیلی باز تشریف دارن ..اسم خودشونم میزارن امروزی ..بابا این حرفا دیگه چیه و...چقدر تو املی و...ول کن بابا دوروزه دنیا بزار خوش باشی!!!!نه من که تو کتم نمیره اگه نجابت یعنی املی پس من یه امل به تمام معنی هستم خیلی هم از این بابت راضیم تا کور شود هر انکه نتوانددید!!(دندون)


زارتا)


خب خوش باشن کی بخیله؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نظره شماها چیه؟؟؟
   


 

چهارشنبه، 14 بهمن، 1383


 






                                           



                 برای فردای بهتر


بگذار سر به سینه‌ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی
به کام عشق آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت
اندوه چیست!
عشق کدام است !
غم کجاست !
بگذار تا بگویمت
این مرغ خسته‌جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
حساب روزها از دستم مدتهاست در رفته تابستان اومد و رفت پاییز شروع شد و همینجور میره بی اعتنا به ما . بدون توجه به اون چیزی که بر ما گذشت .
پاییز فصل مورد علاقه من فصلی که من آن را با عشق پیوند میزدم.
 انگار نه انگار که پاییزه چقدر دلم میخواست تو خیابونهای پوشیده از برگ یا کنار ساحل مواج دریا قدم بزنم و به پاییزهای عمرم و به خزانهای دلم بی‌اندیشم . شاید بعد از سالها چیزی دستگیرم شد .  
نمیدونم چی شد من این بلاگ رو زدم فقط یادمه که احساس کردم گاهی بهتره ناراحتیام رو یه جا بریزم و خالی کنم . چیزهای که زندگی برام رقم زده حتی مواردی که دنیا برای دوستهام به وجود اورده و اونها رو ناراحت کرده ! خودم کم غم ندارم نه ولی غم دیگران اونم دوستهام چیزیه که منو اذیت میکنه .
چه زود داشت خزان این بلاگ ؛‌ خزان من بهار میشد ولی نشد به همون سرعت و به همون کوتاهی یک نسیم و  نم باران بهاری عمر کم یک شبنم اومد و رفت و دوباره من موندم و غمهایی که چند برابر همیشه سنگینی میکرد .
از اینکه بگم شبها گریه میکردم و روزها خنده تصنعی تحویل اینو اون میدادم هیچ  خجالت نمیکشم .
زود فراموش کردم که روزگار سیبیست و هزاران چرخ میخورد زود فراموش کردم که :
<<زندگانی سیبی است ؛ گاز باید زد با پوست>>
 
گذران
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه، اکنون دیریست
که فرو ریخته در من، گوئی،
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم، با بوسهء تو
روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم.
تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان
مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی ؟
بگذار
 که فراموش کنم



رو به غروب
ریخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
کوه خاموش است.
می خروشد رود.
مانده دردامن دشت
خرمنی رنگ کبود.
 
سایه آمیخته با سایه.
سنگ با سنگ گرفته پیوند.
روز فرسوده به ره می گذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند.
 
جغد بر کنگره ها می خواند.
لاشخورها، سنگین،
از هوا، تک تک، آیند فرود:
لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش،
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود.
 
تیرگی می آید.
دشت می گیرد آرام.
قصة رنگی روز
می رود رو به تمام.
 
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیامیخته با رنگ غروب.
می تراود ز لبم قصة سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.
*******
سهراب سهراب سهراب هر کی سهراب خون باشه میفهمه این شعر چی گفته !!!
 
خارم اگر از خاری خارم تو مپنداری.......دانم که مرا با گل یکجا تو نگهداری
گل را تو به آن گویی کز عشق معطر شد.......آن گل که فقط گل بود در حادثه پرپر شد
******
در راه عشق وسوسه ی اهرمن بس است ......پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
******
تو بمن خندیدی و نمی دانستی ...که به چه دلهره ای
سیب را از باغچه ی همسایه مان دزدیدم...باغبان از پی من تند دوید..
سیب را در دست تو دید....غضب آلود بمن کرد نگاه.....سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
تو رفتی...تو رفتی و هنوز... سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان...می دهد آزارم...ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت
******


   





   

 


این هم تحفه سال ۲۰۰۵



     

 
هیچکس

هیچ کس هیچ کس را نفهمید

این من در قفس را نفهمید

هیچ کس توی تنهایی من

مثل تو هم نفس را نفهمید

تو نبودی ولی در کنارت

میشد این خار و خس را نفهمید

میشود با نگاه دل تو

پیری زود رس را نفهمید

میشود در صدای تو گم شد

هق هق این نفس را نفهمید

میشود در کنار تو ماند و . . .

غیر تو هیچ کس را نفهمید

 

                    اسمان ابی


دوش در سایه تنهایی خویش

پیچکی را دیدم

قوطی خالی احساس خودش را شوتید

و گل سرخی

                از سردی شب بالا رفت

                         و دل خسته ما عاشق شد

مرغ همسایه ما ......

                   صبح دلش را دزدید

                               و دل ما را لبخند تو برد

مرغ همسایه ما

          اول صبح هر روز

                 جای شویش غزلی از تو برایم می خواند

مرغ همسایه ما ......

                         صبح مرا می خندید

مرغ همسایه ما ......

                         صبح مرا می گریاند

من دلم

         از غزل عاشق او پر می شد

او دلش

         از نفس خسته من

من نگاهم ز هم آوایی او نام تو را می فهمید

او هم از چشم دلم صبح تمنا می کرد

                     او به همراه سحر دور زمین می گردید

                     و زمین از غم تو دور سر من می گشت

آسمان آبی بود . . . . . . .


                            اشک من

اشک های من رفت

                   اشکهایم را دیشب بردند

                                               خاطراتت از دامان دلم

اشکهایم رفتند

                 و دلم تنها شد

خستگی سینه آواز مرا میسوزاند

                                    آتشی بر پا شد

                                                       آتش ابراهیم

خستگی را چه کنم

          و دل تنگم را

          و سکوتی که در این قرن دل انسان را میساید

به کجا باید رفت

                   من از این خانه ویران زمان خسته شدم

چه کسی باز مرا می خواند

                                  سوی آغاز وجود

                                                      سمت ابهام صدا

چه کسی باز مرا می برد از خویش به خویش

چه کسی ؟

               تو یا من

                         چه کسی ؟

                                       من یا تو

                                                 چه کسی ؟

                                                               شاید او

تو چه می اندیشی؟

                        تو همان او بودی

                                            من همان تو شاید

و تو و او و من

                  توی آرامش سیال غم عشق شناور بودیم

و تو و او و من

                  توی این گستره عشق به هم می ماندیم

 

از ابتدای خـلـقــت آدم شـروع شـد
با آدمـی زمــــانه مـاتم شروع شد
شش روز رنج و غصه و درد و غم و عذاب
با خشـــــت ماتم آدم و عالم شروع شد
در هفت پله ، هفت زمین ، هفت آسمان
آدم مــــیـان فـاجـعـه و غـم شـروع شـد
گیرم برای خـاطـر گنـدم ، بـرای سـیــب
یا هر چه بوده!
 بیش و یا کم شروع شد
حوا نبود، صاعقه زد آسمانمان
تا خواستم که پیش تو باشم شروع شد
این جا غروبها همه همرنگ گریه اند
اینجا غروب ها همه...
همـ....
               هــمــ....!
                     شروع شد!
پیشانی بلند تو حتی و بخت من
این آه، این هماره ی هردم شروع شد
پایان قصه های جهان این کلاغ زشت.
غــیــر از خدا نبود که آدم شروع شد 
              

        

حرف دل

جرم رهی دوستی روی تست


 

جرم رهی دوستی روی تست آفت سودای دلش موی تست
دل نفس از عشق تو تنها نزد در همه دلها هوس روی تست
ناوک غمزه مزن او را که او کشته‌ی هر غم‌زده‌ی خوی تست
هست بسی یوسف یعقوب رنگ پیرهنی را که درو بوی تست
از در خود عاشق خود را مران رحم کن انگار سگ کوی تست

دل در آن یار دلاویز آویخت

دل در آن یار دلاویز آویخت فتنه اینست که آن یار انگیخت
دل و دین و می و عهد و قوت رخت بر سر به یکی پای گریخت
دل من باز نمی‌یابد صبر همه آفاق به غربال تو بیخت
ور نمی‌یابد آن سلسله موی کار جانم به یکی موی آویخت
دل به سوی دل برفتم بر درش چشمم از اشک بسی چشم آویخت
یار گلرخ چو مرا بار ندارد گل عمرم همه از پای بریخت

 

بالاخره آمدم   اما...قصد ماندن ندارم    خواهم رفت   شاید هم.......

نمی دانم....هیچ چیزی نمی دانم     سرگردانم   بس است....

دیگر نپرسید.....جوابی در کار نیست....

 

 

بعد از این هیچ دلی مثل دلم

تنها نیست

خسته تر از دل من باز در این

 دنیانیست

باز باید بنویسیم به خدا

ای مردم

مثل من هیچکسی هیچکسی

تنها نیست

 

 

 

ذهن من تاول زده است

خسته است

بسته است

بال و پر شکسته است

پشت دیوار خدا

تقدیرش

تب به سر

اشفته به در

بنشسته است


من نمی دانم چرا زرد شده احساسم

 

یا که بی رنگ شده روحیه ی حساسم

 

من نمی دانم چرا دنیا به چشمم واژگون

 

سرزمین سبز عشقم گشته از غم رنگ خون

 

من نمی دانم چرا مترود شد عاشق ترین

 

واژه ی تلخ فراموشی برایت بهترین

 

من نمی دانم تو را یاد من اینک در سر است

 

یا که سوزاندی مرا و یاد من خاکستر است

 

من نمی دانم نمی دانم

 

ولی دانسته ام از دیار قلب تو رخت سفر را

                                                  بیابان عشق

 

بیابان عشق به کجا خواهد رسید، نمی دانم.

فتنه ی چشمانت چگونه صلح عشق را به آتش خواهد کشید، نمی دانم قافله ای که از کوه ها می گذرد ، دره ها را طی می کند به چه امنیتی به قلب خواهد رسید ؟

نمی دانم بلمی که به دریای چشمهایت سپرده ام با کدامین طوفان سرنگون خواهد شد؟

هزاران سبحان ا... نذر چشمانت که ذکر آن دلم را می لرزاند نمی دانم کبوترهای سپید قلبم را بر کدامین حرم پر داده ام که بر نمی گردند تا گندم های برکت یک دلی ام را نثارشان کنم. رقعه ی حاجتم را در کدامین نحر روان بیندازم تا دستان تو آن را نوازش کند؟

به ضریح قلبت دست می یازم و با گلاب اشک آن را می شویم. بر سفره ی نذر شمع  غربت روشن می کنم و زیارت نامه ی  عشق می خوانم.

                                                 " می دانم که صدایم را می شنوی"


آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر   کجا  هست  خدایا  به   سلامت   دارش



نه هر که خویش را عاشق نهد نام

به دوران می شود مجنون ناکام

نه هر معشوق لاف دلربایی

زند،لیلی شود در با وفایی

دوستان سلام.این دفعه قصد دارم قطعه شعری رو که یک عزیز بهم داده رو بذارم تو وبلاگم.

جان من برداشت خودتون رو از این شعر برام بنویسید.    قربان شما ”وحید“

دیگر تمام شد

هر چند عشق شکفتن

در وسعت شبانه کابوس

رویای روشنی صبح را 

پیوند می زند

 

اما تمام شد

حتی رد پایی از احساس تو

از پاکی صداقت ها

چون بوی شب بو ها

در یاد سبز من به یادگار

نمانده است

 

اما تمام شد

هر چند یاد من

برای تو

هم چون غزال دشت

مرغزار صحن را

بوته به بوته

در یاد جستجوگر خویش دارد

 

دیدی تمام شد

اما چه زود

در خاطرم هنوز

تندیس خاطرش

میان میدان شهر

در دست های پیکر تراش

زبر دستی است.

 

 

تقدیم به عاشقان حقیقی

 

قدت گل  قامتت گل کفش پا گل

سخن گل معرفت گل مدعا گل

به گل چیدن برامد یار فایز

سر و صورت گل و نشو و نما گل


                                      واین پایان حرف من است
      
   خدایا یاریم ده تا بتوانم عاشق حقیقی باشم و با عشق بمیرم




مادر مهربانم


  مادر ای رویای سبز غنچه ها

مادر ای پرواز نرم قاصد

       مادر ای معنای عشق شاهپرک

گونه هایت کاش مهتابی نبو

    تا دلم در بند بی تابی نبود

ای تمام ناله هایت بی صدا

       مادر ای زیباترین شعر خدا  

                    عالم ازما نغمه پرداز است و خاموشیم ما   
    
          مردم ازماهوشیارند و مدهوشیم ما

                               هیچکس مارا نسپارد به خاطر ای عجب

                                 یاد عالم میکنیم اما فراموشیم ما

مادر ای روح بزرگ ابدی و ای سر چشمه همه مهربانی ها و ای سایه رحمت الهی ترا
 
ستایش می کنم قلب پاک ترا که همچون ابدانه های چشم سحر است و با لا خره در یک

عشق پاک ترا می ستایم  .مادر راستش این است که هر که درکتا بهای لغت گشتم

کلمه ای پیدا ننمودم انطوری که باید و.شاید مقام ومنزلت ترا برساند به همین جهت ترا به
 
همان نام مادر خطاب می کنم  مادر تو همان گوهر یکدنه ای هستی که  خداوند زما نی

می بخشد انگاه که بخشید گویی زمین و اسمان را بخشیده و انگاه که گرفت گویی زمین
 
و. اسمان را از کف ربوده است مادر اگر فردا روز گار ترا از من بگیر به

خاطراز دست  دادن همچون تویی تا زنده ام اشک می ریزم ولبا س سیا ه می پوشم و

د  یگر لبانم را به خنده نمی گشایم  ماد ر راستش این است که جز  خدای تو وقبله


 
آسمانی
 
تو و قلب پاک تو هیچ کس را مقدس نمی دانم و جز کتاب اسمانی تو و دفتر زند گانیت

هیچ کتابی را نمی شناسم مادر تو در اسمان من در زمین با خورشید مهر و محبت خود
 
بتاب تا من زنده بمانم

                                                        
       تقدیم به مادران فداکار
                 



سبد آرزوهایم پرشده....

 چه زمان قرعه کشی خواهی کرد پروردگارم؟

 آه....کاش بزرگترین آرزویم براورده شود....

سبدم پر از خالیست.....

آرزوهای محال....

به گمانم پاییزهم رفتنی ست....

مثل من و آرزوهای برباد رفته ام.....




اما نگذاشتی....

 

دلم میخواست عاشقت باشم....

دلم میخواست یه عشق بی پایان به پات بریزم....

یه عشق جدایی ناپذیر....

دلم میخواست تا ابد پا به پات بیام....

اما نگذاشتی بهت برسم.....

میگی: نگو عاشقتم....میگی نگو......

میگم: باشه نمیگم...و من باز هم ته دلم میگم تا ابد عاشقتم...

 





 
  بنام خداوند ایثار





سلام :

راستش اینه که امروز خیلی دلم گرفته بود گفتم سری به وبلا گم بزنم و به روز کنم ولی تا اومدم وبلا گمو باز کردم دیدم حوصله ندارم اصلا از زمین و اسمان و از این دنیا خسته شدم از دورویی های آدمها از دروغگویی واز همه چیز و نمی دونم چی کار کنم خوب اگه کسی هست منو را هنمایی کنه ممنون می شم ....برای همین هم هست دوتا شعر مشتی از شهریار رو براتو ن تقدیم کردم تا وبلا گم بی روح نباشه خوب فعلان با اجازه ........


                        
    فداتون بشم


                                                 لیلای من تو

به چشم فتنه دیدی شا هد شعر                  به چشم ای فتنه مفتون تو باشم

 الا ای مایل افسانه من                           که من مایل به افسون تو باشم

نمی دانم تو لیلای که باشی                      که من نادیده مجنون تو باشم

زدی بر تار طبعم زخمه شوق                   بیا تا چنگ و قانون تو باشم

شبان اهوان بودم زمانی                          دمی هم نای مخرون تو باشم

تذر وعشقم و حالی پر افشان                   بسر و قد موزون تو باشم 

کجا من ای درخت خمروانی                    به اقبال همایون تو باشم

تو شیرین زمانی مرا بس                        که خاک پای گلگون تو باشم

شراب سرخ خواهم شد که در جام             حریف لعل میگون تو باشم

الا ای گنج قارون هشته از زلف                گدای گنج قارون تو باشم

به مضمونم چو بنوازی زهی بخت           که من موضوع مضمون توباشم

 غزل ناچار لحنی عاشقانه است              مبادا آنکه مظنون تو باشم

مرا گوهر همه لطف است ورقت             جز این گر بود مدیون تو باشم

رم سود دو عالم شهریارا                       زسودایی که مغبون تو باشم

 

                                                      حالا چرا


 آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا          بی وفا حالا که من افتاده ام ازپا چرا 

 نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب امدی   سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

 عمر ما را مهلت امروز فردای تو نیست    من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

 نا زنینا ما به ناز تو جوانی داد ه ایم       دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

 وه که با این همه عمر های کوته بی اعتبار اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر بزیر افکنده بود ای لب شیرین جواب جواب تلخ سر بالا چرا

 ای شب هجران که یکدم درتوچشم من نخف  اینقدر با بخت خواب الود من لالا چرا

 آ سمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند    در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

 در خزان هجر گل ای بلبل طبع            خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر       این سفر راه قیامت می روی تنها چرا



                                  به روز وعده جان به خدا هم نمی دهم
                                             
                                  جانم تویی چگونه ترا من به کس دهم

                                       

                                                     

                                                              


                                
                                                 ولادت اشک



امشب کنار شمع نگاهت ولادت خود را به سوگ نشسته ام . امشب میان

بغض و تبریک مردد مانده ام . امشب میان اشک ها ، میان حسرت و آهی بی

انتها به تولد رسیده ام ، به ابتدای مجدد کودکیم. امشب سالروز تولد توهمی

ساده بود .     سالروز من .


امشب غربت کودکانه ام به ابتدا رسید .


امشب هزارمین تولد زندگیم را تبریک گفته ای و من هرگز به فهم تبریک تو

دست نیافته ام . در میان آنهمه انسان که در غم های خود غرق میشوند زادن

من چه تدبیری داشت ؟ تو گویی هزار سال زیسته ام ولی دریغ از گشودن گره

ای کوچک . پس این همه تنفس بی درنگ من ، به چه کار آمد ؟

 
امشب در ازدهام بغض های هزار ساله ام به آستانه انفجار نزدیک میشوم .

امشب تمام وجودم ازرفتن و نماندن می سراید . امشب تمام دریغ های نگفته

ام فریاد میشود . کاش امشب سالروز ابتدایم را به جشن رفتن گره میزدم .


  امشب به یاد اشک های دقایق آغاز تنفسم اشک ریختم . از این دنیا همیشه

ترسیده ام چه در دقایق آغاز چه امشب که ولادت مرا تبریک گفته ای .
  



             

 

 شب بود

 

شب بود و هوا سرد بود و کویر چون ستاره های چشمان تو میدرخشید. قدم زدم . گامها

شماره های قلبم بودند که می تپیدند به خاک یخ زده کویر . هوا شب بود و کویر چون

ستاره . دستهایم سیاه و کبود اما هنوز سبزینه ای درونم باقی بود .

 
  صدای آرزوهای گمشده ام آمد و من در غمی غریب غلتیدم . حس کردم گرم میشوم .

حس کردم کمی سبز شدم درست مثل گیاه نازک کویر  . حس کردم کسی درون گوشم

نجوا میکند . نگاهم آواره اطراف شد . تو نبودی که هیچ . بجز خدا هیچ کس نبود و

انگار قصه حضوردوباره ات دوباره آغاز میشد . تو نبودی اما خدا بود . و باز حس

کردم کسی نجوا کرد . باد وزید و گیاهان سرمازده با هم پچ پچ کردند . صدایی از دور

دست پیدا بود ولی صدا نبود . نوری به سینه ام تابید اما نوری نبود . هنوز شب بود و

هوا سرد بود و کویر چون ستاره های چشمان تو میدرخشید . خدایا این حس قریب

چیست که همه غربتم را به هیچ میکشد؟

  
  صدایی درونم وزید که بهار . که رویت دوباره خورشید که گرما که تابستان در راه

است . خدایا خورشید ؟ باور دستان من مردد بود که شعاع حضور تو را همه وجودم را

تسخیر کرد .

 
  تو بودی تو که مرا در آغوش گرفته بودی و چقدر گرم و هیچ فکر نمی کردی که در

محاصره دستان تو میسوزم . آغوش تو تعبیر خوابهای کویری من بود . و اینک همه

تو  تمامیت مرا فتح کرده بود . واینک دستان تو مرا گرم کرده بود و اینک بهار محقق

شده بود بهار .


حس کردم کلمه ای از ذهنم گریخت : « بهارت مبارک


           

           مسافر

candle20

گفته بود یه مسافرم، داشتم منم مسافر می شدم.تا اومدم همسفر بشم اون پیاده شد و گفت تو قطاری بیش نبودی.دیدم راست می گفت، من شده بودم قطار و اون شده بود مسافر.

 

 خیلی وقته سایه تو بر سر ندارم

چشم به در دارم ازت خبر ندارم

خیلی وقته زیر رگبار محبت پای رفتن دارم

همسفر ندارم

تو برام همه کسی تو برام هم نفسی

نمی دونم که چرا تو به من نمی رسی

جای امن بودنم گرمی آغوش توست

دلی دارم...... که همیشه پیش توست

کی به تو گفته دیگه تو را نمی خوام

با دلی عاشق بدنبالت نمی آیم

کی به تو گفته دیگه دوستت ندارم

گل بوسه بر سر راهت نمی کارم

به من بگو کدوم صدا با تو هنوز عاشقونه می خونه

کدوم دل درد آشنا مثل دل من به پایت می مونه

شب های من بدون تو یه آسمون بی ستاره هست

بودن تو برای من مثل تولدی دوباره هست

نمیدونم تا کی باید این دلم من یه واگن باشه.سوار کنه و پیاده کنه.


 

 

بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است





                                  تنهایی من شادی تو


یه موسیقی لایت گذاشته بودم و یه کاغذ بی صدا روی میز بود .نمیدوم چه جوری شد که یهو دلم حوس کرد صدای شرشر بارونا در بیارم.دستم همینجوری بی اختیار داشت یه کلبه کنار یه برکه توی یه جنگل را می کشید، احساس می کردم کلی ابر بهاری هم بالا سر این جنگل هستش .هر چی تابلو و ورق پاره تا حالا نقاشی کرده بودم یادم نمیاد که برای خودم نگه داشته باشم.بجر یکیشون که تابلوی تنهایم بود.کاغذ که کلی گواش روش نشسته بود.چقدر من به این تابلو خیره شده بودم و فکراما توش مخفی کرده بودم.یه روز که خیلی خسته شده بودم اون تابلو را از رودی دیوار برداشتم و اسمشا گذاشتم تابلوی مزخرف . از اون روز دیگه قلم توی دستام نمی چرخید که چیز قشنگی بکشم . الان سه سالی میگذره نمیدونستم کجا هم هستش .حدس زدم که یه گوشه ای توی زیر زمین کنار اون لوازم نقاشیا باشه.بی اختیار بلند شدم و مثل قدیما قلمما گذاشتم پشت گوشم و زیرزمینا بهم ریختم تا پیداش کردم.چه غباری روش نشسته بود، وقتی با دستام غبارشا پاک کردم دیگه متوجه نشدم کجا هستم .فقط یه مروری به کل زندگیم شد.از روز اولی که خودما شناختم و اسمما یاد گرفتم تا موقعه ای که اونا بایگانی کردم.دوباره اونا روی دیوار نصب کردم.

بزار تنها باشم ، تنها بمیرم

دیگه از درد و غم آروم بگیرم

برم پیدا کنم یه جای خلوت

بشینم اشک بریزم تا قیامت

 

برو ای دل بخواب که وقت خوابه

سلام تو همیشه بی جوابه

به تو بی دست و پا از من نصیحت

اگه عاشق بشی خونت خرابه

 

چرا ای دل تو اینفد سر بزیری

به دام این و اون هر دم اسیری

چرا گول می خوری با یک اشاره

سحر شد تو هنوز چشمات بیداره



                                           ومن هنوز بر این باورم تا شقایق هست زندگی باید کرد



 
                                      دنیای وارونه
                                        

گاهی آنقدر دنیا در نظرت زیبا و قشنگ میشه که فکر می کنی این خوشبختی همیشه پایدار هست.

آنقدر در اون خوشی دروغی غرق میشی که یه وقت به خودت میای که می بینی اون خوشبختی خیلی وقته که ازت دور شده و تو وانمود میکردی که خوشبختی و خودتو گول می زدی و اونوقته که خوب که دقت می کنی می بینی از همون اولم اشتباه می کردی و اون یک خوشحالی زود گذر بوده که تو می خواستی اونو به زور برای همیشه پیش خودت نگه داری و نمی خواستی باور کنی که اون خوشبختی مال تو نبوده و اشتباهآ برای یک مدت کوتاه راهشو گم کرده و یه مدتی...

بعضی چیزا رو به زور نمی شه داشت .به هیچ قیمتی نمی شه بهش رسید.

به نظر من بهترین کار اینه که هیچ وقت به هیچ قیمتی به هیچی و هیچ کس دل نبندی فقط در این صورت هست که موقع از دست دادنشون خیلی ضربه نمی خوری.

ما برای چیزهای ناراحت کننده و همین طور چیزهای فوق العاده قشنگ اشک میریزیم چون میدونیم دائمی نیستن ...

اگر بر گل تکیه زنی می شکند

اگر بر آب تکیه زنی می رود

اگر بر تار تکیه زنی می ریزد

اگر بر روز تکیه زنی شب گردد

اگر بر شب تکیه زنی روز گردد

اگر بر دوست تکیه زنی دشمن گردد

که جهان جایگاه تکیه زدن نیست

سست است و بی مقدار

هر روز عوض می شود و هر دم به رنگی در آید

پس بر آن تکیه زن که در جهان نیست

نمی میرد و می ماند

بوده است و هست

دشمن نمی شود و پژمرده نمی گردد

جان می دهد و می گیرد

او خداوند یست که پشت هیچ تکیه کننده ای را خالی نمی کند





                                                

 

sygnetslogo2 swan cygnus

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ ، تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد

شب مرگ ، از بیم ، آنجا شتابد

کز مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی ! آغوش واکن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

swans love

    


 

             اینم تقدیم به اونیایی  که زندگی من براشون  یه خواب رویایی بود . 

                    بعشق چهره لیلی دل بیچاره مجنون شد

ببوی سنبل زلفش دماغ عقل مفتون شد

چو بلبل در گلستان سر زلفش همی نالم

از آندم کز غم عشقش دلم چون غنچه پر خون شد

همی گویم که درد دل به وصل او دوا سازم

ولی میبینم از هجرش که درد دیگر افزون شد

سر زلف سیه دیدم شدم شیدا و سودائی

ندانم تا دل مسکین در آن دام بلا چون شد

برو ای عقل از عاشق مجو رای خردمندی

که عشقش در درون آمد زخلوت عقل بیرون شد

بیاور ساقیا جامی که مستم توبه بشکستم

بگو مطرب نوایی خوش که لیلی یار مجنون شد

چرا گوئی دل از دستت نباید داد ای سید ؟

مکن عیب من بیدل که کار از دست بیرون شد

تقدیم به فخر فروشان زمان




                                                سپاس بیکران

                                     
                                                       
1  


                                                       به زیبایی طبیعت بیندیشیم وبه خالق آن شکر کنیم که ما را از خاک آ فرید و اشرف مخلوقات قرار داد و به ما ایمان داد تا بهتر ببینیم وبیشتر سپاس گوییم اری این شگفتی طبیعت و زیبایی آن است که خداوند به ما عطا کرده ........

                                                              
    دوستدار شما محمد


                            
In Springtime Holland look so beautiful with all those tulips.  

                               

                    



 


                                            در گذر از زندگی من :





آموخته ام ..... که پول شخصیت نمی خرد .

آموخته ام ...... که تنها اتفاقات کوچک رو زانه است که زندگی را تماشایی می کند
.

آموخته ام ..... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید .پس چه چیز باعث شد که من بیاندیشم می توا نم

همه چیز را در یک روز به دست بیا ورم .

آموخته ام ...... که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .

آموخته ام .... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان .

آموخته ام ..... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .

آموخته ام ...... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم .

آ موخته ام ..... که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم
.

آموخته ام ....... که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را

تصاحب خواهد کرد .

آموخته ام ....... که آرزویم این است قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگوییم دوستش دارم .


آمو خته ام ...... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد .

آموخته ام ..... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم .


آموخته ام ..... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد

که در حال بالا رفتن از کوه هستید .

آموخته ام ..... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی که از شما خواسته می شود ،‌ وزمانی

که درس زندگی دادن فرا می رسد .

آموخته ام ..... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم ، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم .

    


                                      نامه مادر به فرزند   


                                     بد نیست کمی بخندیم

گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.

آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.

ببخشید معطل شدی. جعفر خان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت.

دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،‌اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی.

اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی.

راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همین دیگه .. خبر جدیدی نیست.
قربانت .. مادرت.

راستی:‌گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.

آواى دوستى از سرزمین عشق به گوش مى آید که: بیائید گل دوستى را در سرزمین

          عشق بکاریم و دوستى هاى مان را با کیمیاى عشق جاودانه کنیم.


 

         اما سرزمین عشق کجاست؟ و عشق را چگونه بیابیم؟

 

 

                         گفتند عشق را در آن دورها


                        در سرزمینى که از راه آرزوها


                                      مى گذرد
،

                                      نهفته اند

 

                       پس قدم در راه بلند آرزوها نهادم


                             و کبوتر سبکبال دل را


                              از پیش روانه کردم


                             تا برایم نشانه اى بیابد


                              از آن دیار گمشده

 

                                     هر روز


                           با کوله بارى از امید


                           و توشه اى از صبر


                              راه مى پیمودم


                      و هرچه بیشتر به پیش مى رفتم


                              از پس هر آرزویى


                    به هزار راه و بیراه مى رسیدم


                               و کبوتر دلم


                      در هواى آرزویى بلندتر


                         به پرواز در مى آمد

 

                        تا آنجا که از تشنگى


                         بر لب چشمه سارى


                               فرود آمد

 

                        تا بر لب چشمه رسیدم


                                 به ناگاه


                            چهره عشق را


                         در آیینه آب دیدم!!

 

                                  آرى

 

                           عشق، همان شورى بود


                             که انگیزه سفرم بود

 

                            عشق، بال و پرى بود


                            که مرغ دلم را ربود

 

                         عشق، همان پروازى بود


                          که در جستجوى آرزوهایم بود

 

                                  عشق، همان بود


                   که در پستوى دلم پنهان بود

 

                                 و سرزمین عشق

                           چه نزدیک و چه دور بود

 

                          نزدیک، به اندازه نَفَسم بود

                         دور، به اندازه راه سفرم بود

 

                       سرزمین عشق همان سینه پر آهم بود

                              آشیانِ مرغ سبکبال دلم بود

 

 

کافى است در آیینه پاک و زلالى بنگریم تا چهره عشق را به زیبایى ببینیم و پا از

سرزمین خاکى تن بیرون گذاریم تا دست به دست پرتوهاى مهر آیینه به سرزمین عشق

برسیم..................................
                              


                                                       تقدیم به زلالی دریا








        

این دو تا شعر زیبا هم تقدیم به همه کسانی که برای شعر و مفهوم شعر ارزش قائلند و همیشه نه تنها شعر میخونند بلکه

از مفهوم شعرا نیز بهره میبرن

یا لطیف

هر کس بد ما به خلق گوید

ما گونه به غم نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم

 




اما چندنکته در مورد دوست داشتن واقعی بگویم

1:برای عشق احترام قایل باشید

2:اگر واقعا دوستش دارید اول برای خودتان تعهد ایجاد کنید و بعد

برای عشقتان


۳: هیچ وقت نفرت حتی برای چند لحظه به هم هدیه ندیم و یاد

بگیریم هیچ وقت با شخصیت هم بازی نکنیم

جون...............................


خدایا عاجزانه از تو طلب می کنم که به من قدرتی دهی تا همیشه
 
به دنبال رموز تو باشم چون هر چه بیشتر به اطرافم می نگرم بیشتر

دوستت دارم




 

  به جرم عشق و عاشقی به ما می گن دیونه     بذار ملامت بکنند یه خوب وبد می مونه





     تقدیم به  همه زیبایی ها

         شرح حال پریشانی من

 

تقدیم به دوستان خوب و با حال من که همیشه خواهان سلامتی و خوشبجتی انان هستم.

                     دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

   قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

    گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کوی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم

بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سرو سامان دارد

چاره این است و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی ست

حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی ست

نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

           دوستدار شما محمد

   عشق چیست؟؟
    

عشق یعنی آزادی. نمیشود در

قفس محصور بود و عاشق بود.

 عشق اگر به تملک درآید, دیگر
 
نمیتوان آزادانه عاشق بود. عشق را به بند کشیدن یعنی نابودی یکی از زیباترین مظاهر زندگی.

            عشق یعنی حرکت, برانگیختگی.
             نمیشود عاشق بود و خمود و

            گوشه عزلت اختیار کرد و یا

           معشوق را در تنگنا محبوس کرد
.

            عشق با خشونت در تضاد است.

 نمیشود عاشق بود و خشن. لطافت عشق هیچگونه خشونت را بر نمیتابد.

عشق رویا نیست. حقیقت است. نمیشود عاشق بود و از حقیقت گریزان.

                 عشق یعنی زندگی روزمره .
 
                 نمیشود عاشق بود و زندگی نکرد.

               زندگی یعنی فعالیت , عشق یعنی

                فعالیت
عشق خود زندگی است
.



                 بالا خره عشق یعنی طپش قلب